از هوافضا تا جامعه شناسی (چرا و چگونه جذب جامعه شناسی شدم؟)
... تو سال ۷۷ بود که وارد رشته هوافضای دانشگاه امیرکبیر شدهم. هنوز یکسال بیشتر نبود که از انتخابات دوم خرداد سال ۷۶ می گذشت و فضای دانشگاهها پر بود از فضای بحث و مناظره و "گفتمان و کوفتمان" و بین انجمن اسلامی و بسیج دانشجویی رقابت سختی در جریان بود. در دانشگاه امیرکبیر در سال ۷۶ تشکل جدیدی به نام "کانون اندیشه دانشجوی مسلمان" تشکیل شده بود که دعوی این داشتبه دور از سر و صداهای سیاسی به بحثهای فکری و اندیشه ای بپردازد و با استدلال و منطق از امام و جمهوری اسلامی دفاع کنه. من در همون ۶ ماه اول به این تشکل پیوستم و با بچه های کانون اندیشه که انصافا بچه های خوش ایده و منطقی بودن و دغدغه ایمان و دین داشتندُ اخت شدم . من که از همان دوران دبیرستان زمینه های علوم انسانی در من قوی بود، و از قبل از انتخابات دوم خرداد در مدرسه و خانواده بطور جدی وارد بحثهای سیاسی شده بودم، خیلی زود وارد فعالیتهای کانون اندیشه شدم و از کتابخانه این کانون که همگی کتابهای در زمینه های اجتماعی و مذهبی و سیاسی بودند استفاده می کردم.
... چند سال قبل از اینها بود که هانتینگتون و فوکویاما نظریه های "برخورد تمدنها" و "پایان تاریخ" را مطرح کرده بودند. وقتی اولین بار اسم این نظریه ها به گوشم خورد خیلی برایم جالب بود که منظورشون از پایان تاریخ یا برخورد تمدنها چیه. در همین سالها بود که پیشنهاد اقای خاتمی درباره نامگذاری سال ۲۰۰۱ به نام سال "گفتگوی تمدنها" در مجمع عمومی سازمان ملل پذیرفته شده بود و فضای روشنفکری جامعه ما به شدت تحت تاثیر این موضوع قرار گرفته بود. من هم تحث تأثیر این فضا قرار گرفتم و خاطرم هست که یکی از سوالاتی که در ذهنم بسیار پررنگ بود این بود که گفتگوی تمدنها یعنی چه و چه کسانی و در مورد چه مسائلی باید با هم گفتگو کنند؟ یعنی نمایندگان تمدنها چه کسانی هستند؟ خاطرم هست که در ان سالها ویژه نامه ای درباره گفتگوی تمدنها چاپ شده بود که من همه مقالات ان را با علاقه خوندم و خیلی روی من تاثیر گذاشت.
بنابراین تا آنجا که خاطرم هست نظریه های هانتینگتون و فوکویاما در علاقه مند شدن من به جامعه شناسی بسیار موثر بود و دلیلش هم این بود که یکی از این نظریه پردازان (هانتینگتون) نقش عوامل فرهنگی و اجتماعی و دینی را در وضعیت آینده جهان بسیار اساسی می داند و یکی از آنها (فوکویاما) نقش عوامل ایدئولوژیکی و فرهنگی و دینی را در شکل دهی آینده جهان تمام شده تلقی می کند و عوامل اقتصادی و صنعتی را اساسی می داند. این اختلاف نظر دو نظریه پرداز بزرگ جهان که نظریات خود را با فاصله زمانی اندکی ارائه کرده بودند، برای من بسیار جالب بود و بویژه نظریه هانتینگتون برای من یک جذابیت خاصی داشت چون تمدن اسلامی را بعنوان یک تمدن زنده به رسمیت می شناخت و نقش آن را در آینده جهان مهم تلقی می کرد و این باعث می شد ما بعنوان کسانی که در حوزه تمدنی اسلامی زندگی هستیم بیشتر به نقش و جایگاه خود توجه داشته باشیم. البته دلیل دیگر جذابیت نظریه هانتینگتون این بود که به نوعی با گفتمان انقلاب اسلامی که بیشتر فرهنگی بود، همخوانی بیشتری داشت. یعنی همان عواملی را مهم می دانست که در انقلاب اسلامی مهم دانسته شده بود. با این احوال فکر کردم بهتر ان است که امثالی مثل من که خیلی به مسائل فرهنگی و اجتماعی علاقه دارند انرژی و توان خود را در عرصه های اندیشه اجتماعی و فرهنگی به کار گیرند و در جهت توان بخشی و تقویت سرمایه فرهنگی و اجتماعی و دینی حوزه تمدنی اسلامی کار کنند و فکر کردم جامعه شناسی عرصه خوبی برای این کار است. علاقه من به بحث گفتگوی تمدنها مرا به بحث جهانی شدن نیز علاقمند کرد و چند مقاله و کتاب هم در این زمینه مطالعه کردم (یادم هست کتاب "جهانی شدن" فرهنگ ارشاد برایم خیلی جذاب بود و چندین مقاله درباره جهانی شدن در مجله اطلاعات اقتصادی و سیاسی برایم جالب بود). دوستانم در کانون اندیشه که علاقه من را به موضوع جهانی شدن دیده بودند پیشنهاد کردند که موضوع همایش سالانه کانون در سال ۸۰ این موضوع باشه. بنابراین به کمک دوستان همایشی دوروزه با دعوت اساتید مختلف با عنوان "جهانی شدن فرهنگی؛ فرصتها و تهدیدها" در دانشگاه امیرکبیر برگزار کردیم و یک ویژه نامه ای هم در این زمینه چاپ کردیم. هنوز همایش تموم نشده بود که من خوندن درسهای جامعه شناسی را برای کنکور شروع کرده بودم.
... در همین سالها بود که به موازات بحثهای در مورد گفتگوی تمدنها و جهانی شدن، یکی دو کتاب در زمینه فلسفه علم و رابطه علم و دین به دستم رسید (خاطرم هست یکی از دوستانم دو کتاب "علم و دین"/ ایان باربور و "چیستی علم"/ چالمرز را همزمان به من داد و به من پیشنهاد کرد آنها را بخوانم) من هم چون قبلا به این موضوعات علاقمند بودم ظرف مدت چند ماه هر دو این کتابها را خواندم و خیلی مطالب کتابها را مفید دیدم و لذت بردم. نکته ای که در هر دو این کتابها خیلی برام جذاب بود اهمیتی بود که مقولات اجتماعی و جامعه شناختی در معرفت شناسی و دین شناسی پیدا کرده بود. بویژه در کتاب چالمرز نظریات لاکاتوش برام جالب بود. در واقع میتونم بگم که تجربیات من در زندگی روزمره و خانوادگی و تحصیلی اهمیت مقولات و مولفه های اجتماعی را برای من پررنگ کرده بود (که البته این تجربیات چه ها بودند و چگونه این فرایند رخ داده بود بحث مجزایی می طلبد) و وقتی میدیدم که این کتابها و مباحث بر اهمیت مقولات اجتماعی و جامعه شناختی صحه می گذارند، بسیار برای من خوشایند بود و مرا ترغیب می کرد که به رشته جامعه شناسی درآیم.
... این مطلب هنوز ادامه داره. ادامه این مطلب را در مطلب "جامعه شناسی را چگونه یافتم؟" بخونید
تا خود را به چيزي ندادي به كليت، آن چيز صعب و دشوار مي نمايد، چون خود را به كلي به چيزي دادي. ديگر دشواري نماند (مقالات شمس، دفتر اول/ص 85)