پرسش‌های بنیادین؛ شرط روی پای خود ایستادن (۱)

از زمان اولین جنگهای ایران و روس، ایران وارد دنیای جدیدی شده است و تقریبا از همان زمان احساس درماندگی بر وجدان ایرانی غلبه یافت. این احساس درماندگی را در سخنان منسوب به عباس میرزا، شاهزاده دلیر و غیرتمند ایرانی، خطاب به نماینده ناپلئون در ایران در سال ۱۲۲۱ه. ق. به وضوح می توان دید: « نمی‌دانم این قدرتی که شما [اروپایی‌ها] را بر ما مسلط کرده چیست و موجب ضعف ما و ترقی شما چه؟ شما در قشون جنگیدن و فتح کردن و بکار بردن قوای عقلیه متبحرید و حال آنکه ما در جهل و شغب غوطه‌ور و بندرت آتیه را در نظر می‌گیریم. مگر جمعیت و حاصلخیزی و ثروت مشرق زمین از اروپا کمتر است؟ یا آفتاب که قبل از رسیدن به شما به ما می‌تابد، تأثیرات مفیدش در سر ما کمتر از شماست؟ یا خدایی که مراحمش بر جمیع ذرات عالم یکسان است خواسته شما را بر ما برتری دهد؟ گمان نمی‌کنم. اجنبی حرف بزن! بگو من چه باید بکنم که ایرانیان را هشیار نمایم.»

سخنان منسوب به عباس میرزا، که در آستانه ورود ایران به "عصر جدید" بیان شده است، نشان از آغاز آگاهی ایرانیان به تحول در زمانه و آغاز بحران در وجدان ایرانی است. از آن زمان به تدریج ایرانیان متوجه شدند که نه فقط ظواهر دنیا (اسباب و لوازم نظامی و شیوه تولید معاش و نحوه ساخت و ساز) تغییر کرده بلکه گویی منطق نویی بر روابط دنیا حاکم شده و وارد “دوران” جدیدی شده ایم. از این زمان بود که ایرانی “خودِ” خویش را گم کرد و به بیانی، ذهن انسان ایرانی “بی‌خانمان” شد. از همان زمان و تا کنون وجدان ایرانی همواره در تکاپوی این بوده و هست که هویت گمشده خود را در دوران جدید پیدا کند و به عبارتی “به خویشتنِ خویش بازگردد”. بنابراین، حدود ۲۰۰ سال است که ایرانیان می کوشند بار دیگر روی پای خود بایستند. تمام حوادث، رویدادها، تکاپوها و کشمکشهایی که در ۲۰۰ سال گذشته از سر ایرانیان گذشته را می توان ذیل همین دغدغه و آرزو تفسیر کرد.

در این ۲۰۰ سال گذشته در حوزه های مختلف افراد مختلفی آمدند و برای روی پای خود ایستادن و بازگشت به خویشتن، راهکارهای مختلفی را ارائه کردند. در حوزه فکر و اندیشه سید جمال الدین اسد آبادی و در حوزه اجرا و مدیریت عباس میرزا و بویژه امیرکبیر را می توان سردمدار این جنبش در نظر گرفت. اما پس از گذشت ۲۰۰ سال همچنان طنین سخنان عباس میرزا برای وجدان ایرانی آشناست و هنوز خودِ گمشدة خویش را نیافته ایم و همچنان روی پای خود ایستادن برای ما یک آرزوست؛ هر چند که تا کنون در حوزه هایی دستاوردهای قابل توجهی داشته ایم و اعتماد به نفس نسبتاً خوبی بدست آورده ایم.

به نظر می رسد برای بازیابی خود و روی پای خود ایستادن گریزی نداریم جز اینکه منطق و مناسبات حاکم بر دوران جدید را و روند نضج و ظهور آن را مطالعه کنیم و زمینه های تولد دوران جدید را در فرهنگ و تمدن و زیست بوم خودمان بیابیم. به بیان دیگر، لازم است که به تحولات مغرب زمین در ۵۰۰ ساله گذشته گریزی بزنیم و رویدادهای آن سرزمین، که اول بار تغییر دوران در آنجا رخ داد، را مرور کنیم.

با مرور تحولات در مغرب زمین، به زودی متوجه می شویم که تمدن جدید در آن سرزمین به دنبال مواجهه با چندین سوال بنیادین و اساسی ظهور یافته است و وضعیت کنونی آن تمدن تا حد زیادی ارتباط تنگاتنگی دارد به نوع پاسخی که به آن سوالات بنیادین دادند. آنها در فرآیند پاسخگویی به این سوالات بنیادین و تنها در همین فرایند بود که توانستند خود را بازیابند و هویت خویش را برسازند.  به نظر می رسد مواجه شدن با این سوالات بنیادین و فراهم کردن پاسخی درخور، سرنوشت محتوم تمدنهای غیر غربی، از جمله کشور ما، نیز خواهد بود به ویژه اگر آنها نیز بخواهند خود را در زمانه جدید بیابند و روی پای خود بایستند.

آری، حدود دو سده است که در سرزمین ما نیز یک پرسش بنیادین همواره پرسیده می شود و کسان بسیاری کوشیده اند به آن پاسخ گویند و آن پرسش همان پرسش عباس میزا از نماینده ناپلئون است: «چرا ما انحطاط یافتیم و از پا افتادیم تا جایی که در مقابل مغرب زمین به انفعال فروافتاده ایم؟» این پرسش مهمی برای ما است و ناگزیریم که به آن پاسخ درخوری بدهیم. چون، بسته به نوع پاسخ ما، عملی که باید انجام دهیم متفاوت خواهد بود. اما باید گفت این پرسش پرسشی از روی انفعال است و تا از این گونه پرسشهای منفعلانه به پرسشهای خلاقانه عبور نکنیم، همچنان نمی توانیم روی پای خود بیاستیم.

شاید لازم باشد در این شرایط که هنوز به پرسش خلاقانه ای نرسیده ایم، لااقل، پرسشهای بنیادینی که روزگاری مغرب زمین از خود پرسید، از خود بپرسیم و بکوشیم با توجه به داشته ها و تجربه مان در روزگار کنونی، به آن پرسشها پاسخهای امروزین بدهیم. در نوشته های بعدی به برخی پرسشهای بنیادینی که تمدن مغرب زمین به آن پاسخهای دیروزین داد و ما باید به آنها پاسخهای امروزین بدهیم، به بحث خواهم گذاشت.

* این مطلب در سایت نبت منتشر و در سایت عیارآنلاین بازنشر شده است.

آسمان پرستاره و زیست اخلاقی

کانت زمانی گفت: دو چیز است که هر چه بیشتر و دقیق تر در آنها اندیشه می کنم جانم را از تحسین و هیبتی تازه تر و فزون تر سرشار می سازد: آسمانهای پرستاره در بالای سرم و قانون اخلاق در درونم. 

گویی هیبت و شکوه آسمانهای پرستاره و تأمل انسان در آنها، پشتیبانی است برای قانون اخلاق درون او و حامی اخلاقی زیستن او: «دیدن جلوه های زیبای طبیعت که نه چون فراورده هایی اتفاقی بلکه چون اثری هنری نمایان می شوند، ... تحسین و اعجاب مرا بر می انگیزند ... و مرا به سوی جنبه اخلاقی هستی خودمان هدایت می کند»

حال، بشر امروز که در مشغله و دود و نور و آسمان خراشهای شهرهای امروزین زندگی می کند، کمتر می تواند و کمتر می خواهد که آسمان پر ستاره را بالای سر خود بببند ...

آیا این انسان می تواند اخلاقی زیست کند؟

صدای مردم، صدای خدا

انتخابات اخیر در ایران به دلایل زیادی از اهمیت بسیار بالایی برخوردار بود: به ویژه از منظر افزایش اعتماد و همبستگی داخلی و بدنبال آن افزایش اقتدار ایران در صحنه بین الملل. و سپاس خدای را که این هر دو به یمن حضور گسترده مردم و شکل گیری "اراده ملی" محقق شد. اما آنچه در این انتخابات برای من اهمیت یافت و چشم من را گرفت الگویی نسبتا مناسبی بود از جمع بین "صدای مردم" و "صدای خدا". در مختصر زیر نظرم را بیشتر توضیح می دهم:

در توضیح اینکه چه شد که در مغرب زمین دمکراسی استقرار یافت، نظرات گوناگونی وجود دارد. برخی که در تحلیل های اجتماعی به "ساختار" اهمیت بیشتری قائلند، قوت گرفتن بنیه های مادی و اقتصادی غرب در سیصد سال اخیر را عامل کلیدی می دانند که منجر به شکل گیری دولتهای قوی و در کنار انها نهادهای مدنی و سیاسی استوار -به عنوان ستون فقرات نظام دمکراتیک- شد. اما برخی که در تحلیلهای اجتماعی به "ایده" اهمیت بیشتری می دهند، شکل گیری نگرشها و رویکردهای جدید به انسان و جامعه و حکومت در مغرب زمین طی این سیصد سال را عامل محوری می دانند که به ظهور و تقویت مفاهیمی مانند "جامعه مدنی"، " اراده عمومی"، "قانون"- به عنوان مفاهیم پایه ای نظام دمکراتیک- منجر شد. اما چنانچه از منظر الهیات سیاسی به تجربه سیصد ساله مغرب زمین نظر کنیم،  متوجه می شویم که دمکراسی در آن سرزمین زمانی استقرار یافت که در الهیات مسیحیت این باور اساسی پذیرفته شد که «صدای مردم صدای خداست»؛ با ظهور و تجلی "اراده عمومی" به صورتها مختلف و در زمانها و مکانهای مختلف در مغرب زمین، بسیاری از متألهین و فیلسوفان غربی به صورتبندی این نظریه پرداختند که اراده الهی در حوزه اجتماعیات در اراده مردم متجلی می شود و بنابراین اراده و صدای یکدست مردم را باید به عنوان تجلی اراده الهی به رسمیت شناخت و نظم سیاسی را بر اساس همین اراده عمومی سامان داد. این شد که از منظر دیانت مسیحیت، آراء اکثریت مردم به عنوان تجلی اراده الهی مشروعیت دینی نیز یافت. 

از منظر الهیات سیاسی، به نظر می رسد سرنوشت دمکراسی در جهان اسلام نیز تا حد بسیاری وابسته است به میزان پذیرش «تطبیق اراده الهی و اراده مردم» در الهیات اسلامی. هر چند در اینکه آیا الهیات سیاسی اسلامی اساسا می تواند چنین باوری را بپذیرد و در نظام اندیشگی خود وارد کند، حرف و حدیث بسیاری وجود دارد اما به می رسد تحولات جهان اسلام به سرعت به سمتی می رود که الهیات اسلامی را بر سر دوراهی سرنوشت ساز  پذیرش یا عدم پذیرش این باور قرار دهد. البته توجه به این نکته اساسی است که تغییرات گسترده سیاسی کشورهای جهان اسلام در موقعیت تاریخی ای صورت می گیرد که بسیار متفاوت است از موقعیت تاریخی مدرن شدن جوامع غربی: از جمله اینکه، نظامهای مبتنی بر دمکراسی در جوامع غربی با کاستی های و بنابراین نقدهای زیادی روبرو هستند. بعلاوه، جوامع غربی مسیر تغییرات خود را بدون حضور عوامل موثر بیرونی طی کردند اما جوامع اسلامی مسیر تغییرات خود را باید با حضور عامل بیرونی موثری به نام کشورهای توسعه یافته طی کنند- به عبارتی، کشورهای جهان اسلام تنها با "اراده مردم" مواجه نیستند بلکه همزمان با پدیده ای به نام "اراده ابرقدرتها" نیز روبرو هستند. بر این اساس، می توان انتظار داشت که پذیرش این باور در جهان اسلام به سرراستی تجربه کشورهای غربی نباشد و الهیات سیاسی این کشورها در نهایت راهی میانه و یا راهی اساسا متفاوت از الهیات سیاسی مسیحیت را در پیش گیرند.

از این منظر، تجربه جمهوری اسلامی ایران که مبتنی است بر الهیات سیاسی شیعی که جمع بین "صدای خدا و صدای مردم" را نشانه رفته است، برای کل جهان اسلام از اهمیت زیادی برخوردار است. در قانون اساسی نظام جمهوری اسلامی به نظر می رسد قانونگذار به جمع بین اراده الهی و اراده عمومی نظر داشته است: اصل 58 قانون اساسی می گوید: «حاکمیت مطلق بر جهان و انسان  از آن خداست و هم اوانسان را بر سرنوشت خویش حاکم ساخته است. هیچکس نمی تواند این حق الهی را از انسان سلب کند یا در خدمت منافع فرد یا گروهی خاص قرار دهد...». اصل پنجم قانون اساسی تصریح می کند: «در زمان غیبت حضرت ولی عصر (عج) در جمهوری اسلامی ایران ولایت امر و امامت امت بر عهده فقیه عادل و باتقوی، آگاه به زمان، شجاع، مدیر و مدبر است که طبق اصل صد و هفتم عهده دار ان است» و مطابق اصل ششم قانون اساسی «در جمهوری اسلامی ایران امور کشور باید به اتکاء آراء عمومی اداره شود از راه انتخابات، انتخاب رئیس جمهور، نمایندگان مجلس شورای اسلامی، اعضای شوراها و نظائر اینها، یا از راه همه پرسی در مواردی که در اصول دیگر این قانون معین می گردد». 

در انتخابات اخیر بار دیگر الگوی خوبی از تعامل و اعتماد این دو اراده متجلی شد و به بار نشست و تجربه خوبی از یکی شدن صدای خدا و صدای مردم نشان داده شد. در این انتخابات می شد همزمان برق امید و نشاط را در چشم همه مردم دید و دست و اراده خداوند را در تحقق این مهم نظاره کرد.

«از در تنگ باید وارد شد»

 در ایران، و البته جهان اسلام، برای رسیدن به دریافتی "مردم سالار" از دیانت، باید «از در تنگ وارد شد»؛ زیرا هیچ راه هموار و کوبیده ای وجود ندارد ...

بنابراین، در شرایط کنونی باید از دریچه ای که بر روی اندیشه "اعتدال" باز گذاشته شده، استفاده بهینه کرد ...

به بهانه درگذشت دکتر صدیق سروستانی

نوشتن درباره دکتر صدیق کار ساده ای نیست. ابتدا باید بگویم که دکتر صدیق بیش از هر چیز معلم و استاد ما بود و چیزهای زیادی به ما آموخت و بنابراین حق بزرگی بر گردن ما دارد. آنانکه با دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران ارتباط دارند و دوره ای را دانشجوی انجا بوده اند به سادگی نمی توانند رفتن دکتر صدیق را باور کنند. 

دکتر صدیق با اینکه استاد سختی بود و دانشجویان از امتحانات سخت و کم نمره دادن وی خاطره های زیادی دارند و احتمالا رنجیده خاطر هم باشند، اما شیرینی و طراوت و بگوبخندهای کلاسهای ایشان حتما برای دانشجویانش خاطره انگیز خواهد بود و سالهای سال جای خالی دکتر صدیق  در دانشکده علوم اجتماعی را حس خواهند کرد!

از اینها که بگذریم، به نظر من دکتر صدیق را می توان از دو منظر نگریست و به ارزیابی وی پرداخت. نخست اینکه دکتر صدیق از نسل انقلاب بود: او از کسانی بود که دوره جوانی شان مقارن بود با وقوع انقلاب اسلامی در ایران و دوره کار و تلاش و بازدهی شان همزمان شد با ساخته شدن نظام جمهوری اسلامی ایران. ایشان مثل بسیاری از هم نسلان خود در آرمانهای انقلاب شریک بود و در وقوع انقلاب اسلامی نقش موثری ایفا نمود و در تحقق آرمانهای انقلاب هم در طول 30 سال گذشته تلاش زیادی کرد. اما دکتر صدیق از کسانی بود که در سالهای اخیر از تحقق نیافتن بسیاری از این آرمانها و حتی دور شدن از آنها زیاد رنجید و غصه خورد (من ترم مهر 88 دانشجوی درس روش تحقیق ایشان در دوره دکتری بودم و شاهد نگرانی و دغدغه شدید ایشان نسبت به وضعیت کنونی بودم و هنوز چشمهای اشک بار و نگران وی را در کلاس به یاد دارم!). البته وی از کسانی بود که این رنج و غصه را در دل خود نگه نمی داشت و بویژه در یکی دو سال آخر آنها را با صدای بلند ابراز می کرد و نهایتاً این رنج و غصه ها زبان وی را به انتقاد گشود و به انتقاد از وضع موجود کشید. توصیف همسر دکتر صدیق از وضعیت متناقضی که ایشان در سال آخر عمرشان در ان قرار داشت، گویای چیزهای زیادی است: در همان زمان که دولت امریکا به جرم فعالیتهای دکتر صدیق در انجمن اسلامی در امریکا در سالهای انقلاب، از انتقال ایشان به امریکا به قصد معالجه و درمان، ممانعت می کرد، ایشان مورد بی مهری دانشگاه تهران قرار گرفت و زودهنگام بازنشسته شد! 

منظر دیگری که می توان از آن به دکتر صدیق نگریست و کارنامه وی را مورد ارزیابی قرار داد، جامعه شناس بودن ایشان است. دکتر صدیق از سال 63 که به ایران بازگشت عضو هیأت علمی دانشکده علوم اجتماعی تهران شد و حتی مدتی ریاست این دانشکده را برعهده داشت. ایشان همچنین با سازمانها و ارگانهای مختلف ارتباط نزدیکی داشت و طرحهای تحقیقاتی متعددی برای انها انجام داد. وی ارتباط نزدیکی هم با قم داشت و چند سالی را صرف پیشبرد طرح اسلامی سازی جامعه شناسی کرد. بنابراین، پر بیجا نیست اگر وضعیت کنونی جامعه شناسی در ایران را نتیجه عملکرد دکتر صدیق و هم نسلان ایشان بدانیم. 

جامعه شناسی در ایران در شرایط کنونی هر چند از لحاظ "سازمانی" (فضای آموزشی، استاد، دانشجو، وسایل آموزشی) وضعیت نسبتا قابل قبولی دارد (و این در شرایط بعد از انقلاب که جامعه شناسی علمی "غربی" و "استعماری" قلمداد می شد، دستاورد کمی برای این رشته نیست)، اما به لحاظ محتوی وضعیت چندان مناسبی ندارد. به عبارت دیگر، جامعه شناسی در ایران هنوز "استقرار" نیافته است. برای استقرار حوزه ای مانند جامعه شناسی در ایران، به نظر من، دو مسیر باید همزمان طی شود: نخست، بایستی نسبت جامعه شناسی (به عنوان محصول عصر مدرن) با "سنت اندیشه اجتماعی" ما  (به عنوان محصول عصر سنت) مورد بازاندیشی قرار گیرد و گفتگو و تعامل بین آن دو شکل گیرد. این از آن جهت اهیمت زیادی دارد که با تعریف نسبت این دو سنت اندیشگی و شکل گیری گفتگو و تعامل میان ان دو، از یکسو جامعه شناسی با اقتضائات سنت و جامعه ایرانی آشنا می شود و خود را با ان وفق می دهد و از سوی دیگر، سنت اندیشگی سنتی ما جامعه شناسی را از خود و محرم خواهد دانست و دیگر هر از چندگاهی آن را با برچسبهایی مانند سکولار و استعماری و غیربومی نخواهد راند. مسیری دومی که جامعه شناسی برای استقرار در جامعه ایران باید طی کند، نشان دادن توان خود در حل مسائل جامعه و ارائه راهکارهای مؤثر و سازنده است. و این نیز محقق نخواهد شد مگر اینکه اولا، در حوزه جامعه شناسی در ایران، پرسشهای دقیق و زمینه مند مطرح شود و دوما، روشهای و بینشهای پاسخگویی به این پرسشها به خوبی به دانش اموختگان این رشته آموزش داده شود. 

دکتر صدیق در همه این حوزه ها فعال بود: او هم در ارتباط برقرار کردن بین سنت اندیشه اجتماعی ما و جامعه شناسی (در قالب طرح "اسلامی کردن" جامعه شناسی)، و هم در زمینه مند کردن جامعه شناسی و طرح پرسشهای بومی (بویژه در طرحهای تحقیقاتی در حوزه آسیب شناسی و انحرافات اجتماعی)، و هم در آموزش روشها و بینشهای جامعه شناسی فعال بود (درس روش تحقیق علوم اجتماعی، همواره مختص ایشان بود). 

اما با توجه به گستردگی هر یک از این حوزه ها و ظرافتها و دقائق بسیار در هر یک از آنها، بهتر می بود که ایشان بر یکی از این حوزه ها متمرکز می شد. در این صورت نتیجه کار ایشان مثمر ثمرتر و ماندگارتر  می شد. 

بهر حال، یاد این استاد گرامی به خیر و خدایش بیامرزاد ...

«صناعت و قناعت» پس از 26 سال

در سال 1985 (1364) نمایشگاهی با عنوان «علم و تکنولوژی در خانه بشر» با حضور کشورهای مختلف در ژاپن برگزار شد و از ایران تعدادی از اهل نظر، از جمله عبدالکریم سروش، در این نمایشگاه شرکت کردند. سروش پس از بازگشت از این نمایشگاه مقاله مفصلی با عنوان «صناعت و قناعت: تأملاتی در بدی و نیکی نظام تکنیکی» نوشت که به حق می توان آن را عالمانه­ترین مقاله نظری در حوزه فناوری در در دهه 60 دانست (این مقاله در کتاب «تفرج صنع: گفتارهایی در اخلاق، صنعت و علم انسانی» چاپ شده است). این مقاله پرسش از مقوله بسیار اساسی «تکنولوژی» و نسبت آن با جمهوری اسلامی را وجهه همت خود قرار داده است. به نظر می رسد موضوع این مقاله همچنان یکی از اساسی ترین موضوعات نظری مرتبط با نظام جمهوری اسلامی است و جا دارد که بحثهای گسترده ای در این باره صورت گیرد. در این مختصر می کوشم ضمن مروری مختصر بر بخشهایی از این مقاله، راهکاری که نویسنده پیش روی جمهوری اسلامی قرار می دهد را شاقولی قرار دهم برای سنجش یکی از وجوه نسبتی که امروز بین جمهوری اسلامی و تکنولوژی برقرار شده است.

نویسنده در این مقاله ضمن نقد رویکرد کسانی مانند هایدگر و هایدگری­های ایرانی که تکنولوژی را حاصل «انکشافی از وجود» و بنابراین «تقدیر» زمانه ما می دانند، می کوشد تکنولوژی را پدیده ای بشری و محصول کار انسان معرفی کند و راههای چاره ای را برای مواجهه درست ما با این پدیده معرفی نماید. سروش تکنولوژی و صنعت را دارای صفاتی مانند سرعت­گرا و فزون­طلب و تعادل­زدا و رقابت­افکن می داند که باعث زنده شدن شهوت «بیشترطلبی» و حرص و طمع انسان می شود. در مقابل، وی کمال انسان را نه در طمع و ولع و آزمندی بلکه در قناعت و خویشتن داری می داند. بر این اساس، وی رشد و توسعه تکنولوژی را معادل سعادت و کمال  بیشتر بشر نمی داند بلکه این دو را در مقابل هم قرار می دهد: «کمال ماشین در تیزتر دویدن و بیشتر بلعیدن و بی رحمانه تر مکیدن و تفاله کردن و افزون تر تولید کردن و بیشتر ویران کردن است، در تعادل زدایی و رقابت افکنی و فراتر رفتن از آدمی و طبیعت ... هوس جلو زدن از طبیعت و سبقت گرفتن بر خدا ...». اما «حیات طیّبه آدمی در خرسندی است نه در آزمندی.» و «آدمیان آدمی­ترند وقتی کاری را بتوانند و بخواهند اما نکنند، وقتی به خاطر حقی از پیروزی در جدالی چشم بپوشند». بر همین اساس، سروش پیشنهاد می کند که باید اسب صناعت را به قلاده قناعت رام کرد. سروش ایران انقلابی را توصیه می کند که برای جهانیان الگوی قناعت باشد نه الگوی صنعت: «عزت نه در عزلت است و نه در حراج شخصیت، بلکه در قناعت است و حریت. و این دو با نیازمندی ناسازگار نیستند. طمع ورزیدن در داشته های دیگران و دویدن برای رسیدن به دیگران و تقلا برای پشت سر نهادن انان هیچکدام عزت اور نیستند. این دویدن نفس گیر هیچگاه پایان ندارد و از این رو چنان عزت موهوم هیچگاه حاصل نخواهد شد. پای در راه بی عاقبت نهادن شرط عقل نیست و دویدن را به خاطر دویدن پیشه کردن نشانه غلبه سوداست. ... باید برای جهانیان الگوی قناعت بود نه الگوی صنعت. از گذشته خود درس بگیریم: ما هرچه خواسته ایم به دیگران برسیم از خود عقب مانده ایم به جای رسیدن به دیگران قدری به خود برسیم. نیازهای تازه ای که تکنیک در راه ما می نهد نهایتی ندارد و ما کی می خواهیم از رفع این نیازها فارغ شویم و به خود بپردازیم؟ اخر بیندیشیم که وظیفه ما گشودن گرههای تکنیک است یا گشودن گرههای وجود خویش؟ خودکفایی یعنی در چنبر بیگانگان گرفتار نیامدن و پیداست که راه آنان را در پیش گرفتن برای رهایی یافتن از آنان عین گرفتار امدن در دامی ست که از ان می گریزیم» (تفرج صنع، ص 10-309). در همین راستا، وی مسئولان کشور را به حفظ اصل «اکل میته» صنعتی و حذف زواید فزون­طلبانه تکنولوژی و منع تبلیغات محصولات صنعتی فرا می خواند. البته وی «مصنوعات معرفتی» را، یعنی مصنوعاتی که آدمی را در کشف اسرار طبیعت و تحصیل معلومات نوین و ازمودن اندیشه های علمی یاری می دهد، از این قاعده مستثنی می کند، هر چند در نهایت در این حوزه نیز «حد نگه داشتن» را توصیه می کند. در حوزه قدرت نظامی، اما وی، احتمالا متأثر از زمان جنگ ایران و عراق، ما را ناگزیر از پذیرش خوی فزون­خواهی صنعتی و نظامی می داند: «با اندوه تمام باید گفت که زیستن در محاصرة گرگان و خفتن در پهنه خارزار، ما را با کراهت بسیار مجبور می سازد که خارمنشی و گرگ صفتی کنیم و آن قدرت اهریمنی را که انان دارند برای دفع و صفع اهریمنان تحصیل کنیم و به کار گیریم». با اینحال، وی در این حوزه نیز تذکر می دهد که «نه زیاده روی بلکه قناعت درونی و به تبع آن قدرت راستین ماست که اجازه خواهد داد تا به تقویت بنیة دفاعی بپردازیم» (همان، ص 8-317).

به نظر می رسد تا چندین سال جمهوری اسلامی همین مسیر پیشنهادی سروش را در پیش گرفته بود.  اما چند سالی است که گویی نظام جمهوری اسلامی از آن طرف بام افتاده و حداقل در عمل- هر چند نه در نظر- از نگاه قناعت­محور به نگاه حریصانه به تکنولوژی در افتاده و همواره به دنبال «بزرگترین»، «بلندترین»، «طولانی ترین»، «سریع ترین» و ... ابزارهای تکنولوژیکی است: از سد گرفته تا موشک تا هواپیما و تونل و اتوبان و برج و ماهواره. شبی نیست که از صدا و سیما نشنویم که مثلا فلان برج ما به لحاظ ارتفاع در جهان چندم است یا فلان تونل ما طولانی ترین تونل در منطقه است یا فلان موشک ما دوربردترین است و ... همزمان با این، تا آنجا که من اطلاع دارم ایران در زمینه محیط زیست و تخریب منابع طبیعی وضع خوبی ندارد. در حوزه مصرف نیز که ایرانیان زبانزد عام و خاصند: از مصرف بنزین گرفته تا مصرف دارو تا مصرف وسایل آرایش و ... . و البته در تلفات حاصل از ماشینی شدن نیز ایرانیان جزء صدرنشین ها هستند؛ کافی است به تعداد کشته های جاده ها در ایران توجه کنید.

عیب کار در کجاست؟ شاید بتوان ضعف کارگزاران و مجریان و کاستی آنان در پیاده کردن ایده های مطرح شده در مقاله را علت این امر دانست. شاید هم سنگ­اندازیهای اغیار و سلطه طلبان و نظام سرمایه داری و فشارها و حیلت های آنان ما را چنان به امورات دیگر مشغول داشته که مجالی برای پرداختن به این امورات برایمان نمانده بوده است. می توان برای هر یک از این علل سهمی قائل شد، اما به نظر می رسد مساله ریشه ای تر از اینهاست. آنچه در سطح نظر می توان گفت این است که رابطه «صناعت» و «قناعت» پیچیده تر از آن است که آقای سروش تصور کرده و اسب تکنولوژی چموش تر و چالاک­تر از آن است که بتوان قلاده «قناعت» را بر گردنش آویخت و رامش کرد (البته اقای سروش آنجا که به توضیح خصلتهای تکنولوژی و صنعت می پردازد، به خوبی به پیچیدگی این پدیده و رام­ناپذیری آن اذعان دارد. اما وقتی نوبت به چاره جویی می رسد، گویی همه آن نکات را فراموش می کند و از به بند کشیدن تکنولوژی سخن می راند.) سید جواد طباطبایی در نقدی که بر مقاله «صناعت و قناعت» سروش نوشته، به این دقیقه توجه خوبی کرده است: «عبدالکريم سروش به عنوان احياگر مي بايستي به جاي اينکه به بحث بي سرانجام پرسش از ماهيت تکنيک بپردازد، توضيح نسبت تحول در فکر ديني با پديدارهاي اجتماعي و اقتصادي را وجهة همت خويش قرار مي داد، اما او با بازپرداختي از اخلاق زاهدانه و صوفيانه، دو واقع، با شمشيري چوبين به پيکار تکنولوژي رفت و بديهي است که شکست محتومي در انتظار احياگري اوست. بي توجهي سروش به ماهيت روابط و مناسبات جهاني موجب شده است که او، در اين باب، نصايحي خانمان برانداز بدهد." (طباطبایی، کتاب «ابن خلدون و علوم اجتماعی»، ص 348).

با اینهمه، سروش با این مقاله به مصاف یکی از بزرگترین پرسشهای پیش روی جمهوری اسلامی، و اساساً جهان اسلام، رفته و کوشیده است پاسخی درخور و عملیاتی به این پرسش بدهد. به نظر می رسد بعد از گذشت سه دهه، و در شرایطی که موضوع رشد و توسعه اقتصادی، علمی و صنعتی ایران با چالشهای جدی روبروست، بازگشت به این پرسش می تواند ما را در ارزیابی مسیری که آمده ایم و افقی که می توانیم و باید در پیش بگیریم، یاری رساند و بینشهایی را در اختیارمان قرار دهد.   


پینوشت: مطلب فوق در سایت نبت، متعلق به پژوهشکده سیاستگذاری علم و فناوری و صنعت دانشگاه صنعتی شریف، به اشتراک گذاشته شد و تعدای از دوستان، نقدها و کامنتهایی بر این مطلب داشتند که در ادامه می آید:

ادامه نوشته

تجربه ای از توسعه

«مدتی است که همه چیز از بین رفته است، همه چیز. حالا وقتی زائران می آیند، ما در دادن هدایا آنها را راحت می گذاریم. چرا که نه؟ چون مدتی است که زیدی سلطان دعای آنان را اجابت نمی کند. راه و رسم های قدیمی در حال از بین رفتن هستند؛ قید و بندها سست می شوند. ما فقط رفع تکلیف می کنیم، اما چه فایده؟ ... رادیو [تکنولوژی] همه چیز را نابود کرده است.» (از کتاب «ذهن بی خانمان»، از پیتر برگر و ...، نشر نی) این تجربه یکی از روستائیان افریقایی است از تحولاتی که بر اثر «توسعه» رخ داده است.

 گویی «توسعه» فقط ساختن برج و سد و اتوبان و کارخانه و پتروشیمی و ... نیست. توسعه گاهی آدمها را و دلها و ذهنهای آنها را از درون فرو می پاشد. به نظرم در جامعه ما کم نیستند افرادی که تجربه ای شبیه این روستایی داشته باشند. 

مباد که در راه جامعه ای آباد و «توسعه یافته» دلها و ذهنهای مردمان جامعه مان را به خراب آباد و ویرانه بدل سازیم!

هر آنچه سخت و استوار است دود می شود و به هوا می رود

«هر آنچه سخت و استوار است دود می شود و به هوا می رود». اندکی به این عبارت و عمق آن و دامنه پیامدهای آن فکر کنید. آیا ان را کوبنده و خردکننده نمی یابید؟ شاید شما چنین حسی از این جمله نداشته باشید اما شاید به جرات بتوانم بگویم که این جمله برای من یکی از کوبنده ترین و - بگذارید راحت بگویم- هراسناک ترین جملاتی بوده که در زندگی علمی ام با آن مواجه شده ام. این جمله از کارل مارکس است و مارشال برمن در کتاب خود با عنوان «تجربه مدرنیته» این عبارت را جامع ترین توصیف و شرح پدیده مشهور به مدرنیته دانسته است. یکی از گویاترین و البته تراژیک ترین بخشهای این کتاب، که تجسم عبارت بالاست، داستان یک زوج پیر مهربان و خوشرویی است که کلبه ای در کنار ساحل دریا دارند و سالهاست که از ملوانان و مسافران دریایی پذیرایی می کنند و  به عنوان «یگانه منبع شادی و زندگی در این سرزمین، محبوب همگان شده اند.» اما آنها مواجه با یک شخصیت «توسعه گر»ی می شوند که همه محدودیتها و مرزها را در هم شکسته «نه فقط مرز میان دریا و خشکی، نه فقط محدودیتهای اخلاقیِ سنتی در مورد استثمار نیروی کار، بلکه حتی دوگانگی یا مرزی که آدمیان همواره میان شب روز قائل بوده است». او در ادامه ساخت و سازهای گسترده ای که در بخش وسیعی از ساحل دریا انجام داده، قصد دارد کلبه این زوج پیر را از آنها بگیرد و به جایش برج مراقبتی رفیع بسازد تا بتواند از فراز آن «در لایتناهی خیره شود». اما آنها مقاومت می کنند و در نهایت شخص توسعه گر با کمک نیروهای خود این زوج پیر را به قتل میرساند و کلبه شان را می سوزاند (ص 4-82). با خواندن این کتاب انسان می تواند یکبار در ذهن خود تجربه سخت و کوبنده مدرنیته را داشته باشد. این کتاب انسان را با دنیای اطرافش و ساز و کارهای پدیده های مدرن اطرافش- انسانها، مکانها، زمانها، و ...- آشناتر می سازد و انها را قابل فهم، هر چند نه قابل پذیرش، می سازد. با خواندن این کتاب تغییر و تحولات اطرافمان را و خودمان را در افق زمانی و مکانی وسیع تری درک خواهیم کرد. با این کتاب بهتر می توان «خشنودیها» و «ناخشنودیهای» مدرنیته را فهمید. 

تکنولوژی: آره یا نه

ماشین- به معنای وسیع کلمه- و به بیان امروزین آن، تکنولوژی -فنّاوری- یکی از شاخصه های خاص عصر جدید است به طوری که می توان گفت همین پدیده اساساً دوران جدید را "جدید" کرده است. lمارتین هایدگر-فیلسوف شهیر آلمانی قرن بیستم- یکی از کسانی است که یکی از نافذترین توصیفها را از عصر جدید و ارتباط آن با تکنولوژی بدست داده است. او در مقاله «عصر تصویر جهان» تکنولوژی را یکی از پدیده های ذاتی عصر مدرن و تکنولوژی ماشینی را با «ماهیت مابعدالطبیعه مدرن» برابر می داند. او همچنین مقاله بسیار مهم و مشهوری دارد با عنوان «پرسش از تکنولوژی» که در آن می کوشد «ماهیت» تکنولوژی را برملا کند. او در این مقاله با مقایسه بین آسیاب بادی و نیروگاه آبی، بین تکنولوژی قدیم و جدید تفاوت بنیادین قائل می شود: تکنولوژی قدیم سازگار با طبیعت بود اما تکنولوژی جدید با طبیعت در می افتد و به آن تعرض می کند؛ تکنولوژی جدید به طبیعت به مثابه «منبع انرژی» می نگرد که باید از آن بیشترین بهره را گرفت و شبرازه آن را تا آخرین قطره دوشید. هایدگر در مجموع در این مقاله و در جاهای دیگر تصویری هراسناک از دنیای جدید ارائه می کند به گونه ای که گویی انسان در چنگال ماشین تکنولوژی گیر افتاده است. هایدگر در این مقاله و بدنبال ارائه راهی به رهایی بشر، دو عبارت از شاعر محبوب خویش، هولدرلین، می آورد: «هر جا خطر هست، نیروی منجی نیز می بالد» و «آدمی شاعرانه در این زمین سکنی می کزیند». برخی معتقدند این دو جمله بیانگر همان راهی است که هایدگر در دو دوره فکری خود در پیش گرفت: در دوره اول، او هیتلر را «منجی» دانست و خود و دیگران را به پیروی از "پیشوا" فراخوند تا با "انقلاب" خویش ما را از این زمانه عسرت نجات دهد. و در دوره دوم به «تفکر عرفانی» دل بست و دست روی دست گذاشت تا مگر "فقط خدایی ما را نجات دهد" (این عبارت از هایدگر است).  

اما امروز مطلبی از هایدگر خواندم که تصویری دیگر از تکنولوژی و نوع مواجهه انسان با تکنولوژی در آن نهفته بود. هایدگر در این متن نگاهی غیرذاتگرایانه به تکنولوژی دارد (نگاهی شبیه نگاه برساختگرایانه) و راهکاری عملگرایانه پیشنهاد می کند. به نظرم رسید که در این راهکار پیشنهادی هایدگر راهی به رهایی در برابر زندگی ماشینی امروزین، حداقل در سطح زندگی فردی، نهفته است:

«... نخست باید گفت که طرحها و برنامه ها و ماشینهای تکنولوژی تا اندازه ای مورد نیازند. احمقانه است که کورکورانه به تکنولوژی حمله کنیم. کوته نظری است که آن را از نتایج اعمال شیطان متصور شویم. ما نیازمند وسایل تکنیکی هستیم، آنها حتی ما را وا می دارند که پیشرفت کنیم. اما ناگهان بدون آنکه آگاه باشیم خود را در چنگال آنها می یابیم و بنده آنها می شویم. اما می توانیم طور دیگری عمل کنیم. می توانیم از وسایل تکنیکی استفاده کنیم اما چنان استفاده کنیم که بتوانیم خود را از آنها خلاص و رها کنیم و اگر کارمان با آنها تمام شد آنها را به حال خود واگذاریم. می توانیم چنان از آنها استفاده کنیم ... که زندگی درونی و واقعی ما را تحت تأثیر قرار ندهند... نباید گمان کنیم که آنها چیزهای مطلق هستند بلکه باید تصور کنیم که آنها وابسته به چیزهایی والاترند. من این نوع برخورد با تکنولوژی را که در عین حال به آن "آری" و "نه" می گوید، "وارستگی= رخصت دادن به اشیاء که باشند= بی اعتنایی به اشیاء" نام می گذارم» (به نقل از: یوسف اباذری، خرد جامعه شناسی، ص 271)

معرفی کتاب «بومی و جهانی: تغییرات اجتماعی در آسیای جنوب شرقی»

دو سال پیش کتابی را ترجمه کردم با عنوان «بومی و جهانی: تغییرات اجتماعی در آسیای جنوب شرقی» که از سوی انتشارات پزوهشکده مطالعات فرهنگی و اجتماعی در سال 89 به چاپ رسید. این کتاب مجموعه مقالاتی است که توسط جمعی از پژوهشگران و اساتید برجسته کشورهای آسیایی و اسلامی (از دانشگاههای سنگاپور، مالزی، استرالیا، هند و...) در بزرگداشت سید حسین العطاس، جامعه شناس و روشنفکر بزرگ مالزیایی، به رشته تحریر درآمده است. این کتاب در سال 2005 به زبان انگلیسی از سوی انتشاراتی در هلند به چاپ رسید. در شماره اخیر مجله «چشم انداز ایران» (شماره 77) مقاله ای به قلم من در معرفی این کتاب چاپ شده است. این مقاله طولانی است، بنابراین در اینجا تنها مقدمه آن را می آورم. اصل مقاله درmagiran  موجود است

 (http://www.magiran.com/view.asp?Type=pdf&ID=1096913&l=fa).

 مشهور است که مطالعات پسااستعماری با کتاب ادوارد سعید با نام «شرق شناسی» در سال 1978 متولد شد. اما درست یک سال پیش از انتشار کتاب شرق­شناسی، اندیشمندی از آسیای جنوب شرقی کتابی نوشت با عنوان «اسطوره بومی تنبل» و در آن انتقادي نافذ از فهم ناقص اروپايي در مورد موضوعات استعماري عرضه کرد. سید حسین العطاس در این کتاب کوشید تصور منفي از بومیان مالزیایی که توسط شرق‌شناسان تبلیغ شده بود، را دفع کند. وی پیدایش این تصور که بومیان اسیای جنوب شرقی تنبل هستند را به گسترش استعمار در قرن نوزدهم و غلبه فهم سرمایه‌دارانه از نيروي كار نسبت داد. العطاس در کتاب خود استدلال می کند که اين عدم تمايل کارگران منطقه به ابزار شدن برای نظام تولید سرمایه‌داریِ استعماري بود كه باعث شد آنها به «تنبل بودن» شُهره شوند. به گفتة العطاس، کشاورزان بومي مالزیایی ترجيح می دادند به‌عنوان كشاورزان مستقل، خودمختاری‌ خود را داشته باشند نه اين كه خود را در موقعيت كاري كنترل‌شدة كشاورزي‌هاي استعماري قرار دهند؛ انها چنین شرايط كاري‌ را دون شأن انسان تلقي می کردند. همین استدلال قوی و محققانه العطاس بود که ادوارد سعيد را بر آن داشت در کتاب خود با عنوان «فرهنگ و امپرياليسم» (1993) کتاب «اسطوره بومی تنبل» را کتابی اصیل و شگفت­آور توصیف کند.

 پیشگامی العطاس در مطالعات پسااستعماری ریشه در تجربه مستقیم او از استعمار داشت. اگر خاستگاه مطالعات پسااستعماری عمدتاً کشورهایی اند که از سیطره «استعمارِ سخت» رهایی یافته اند و مسیر استقلال سیاسی در پیش گرفتند، اما همچنان در چنبره «استعمارِ نرم» باقی ماندند، کشورهای جنوب شرق آسیا بی تردید یکی از این خاستگاههای این گونه مطالعات است و کتاب یاد شده از سید حسین العطاس شاهدی بر این مدعاست. هر چند استعمار به شکل قدیمی و سخت آن از این منطقه رخت بر بسته و این کشورها سالهاست که از لحاظ سیاسی به استقلال دست یافته اند، اما به استناد شواهد بسیار، این کشورها همچنان در سیطره نوع جدیدی از استعمار یعنی استعمار فرهنگی، فکری و آکادمیک هستند و نه تنها «بند ناف» این کشورها از کشورهای مرکز جدا نشده بلکه مستحکم­تر نیز شده است؛ استعمار قدیم خود را در قالب جدید و بیشتر از مجرای نهادهای فرهنگی و آموزشی و محتویات دروس در دانشگاهها و مدارس بازتولید می کند و سیطره خود را بر ساختارهای ذهنی و ادراکی مردمان و بویژه نخبگان این کشورها حفظ می کند. یکی از راههای تداوم استعمار ذهنی در این کشورها علوم اجتماعی غربی است که حاوی رویکردی اروپامحور و غرب محور به تاریخ و فرهنگ این منطقه است. کتاب «بومی و جهانی: تغییرات اجتماعی در آسیای جنوب شرقی» که در اینجا معرفی می گردد، در پی آشکارسازی این امر است که چگونه و طی چه فرایندی این علوم نگاه اروپامحور و غرب محور را در بین نخبگان و دانشگاهیان کشورهای غیرغربی ترویج و اسارت ذهن را تقویت می کند. به عبارتی، این کتاب داستان روشنفکران و دانشگاهیانی را روایت می کند که در جستجوی هویت مستقل دانشگاهی، فکری و تاریخی خود، واسازی ساختارهای مفهومی و سازمانی علوم اجتماعی غربی را ضروری یافته اند. بنابراین، این کتاب عمدتاً متمرکز است بر شکل­های جدید استعمار بویژه در حوزه فکر و اندیشه و فرهنگ و دانش، و نویسندگان این کتاب می کوشند ضمن به تصویرکشی وضعیت کنونی این کشورها و مروری بر تجربیات شخصی خود یا کشور خود، راهکارهایی برای برون­رفت از استعمار ذهن و دستیابی به آزادی دانشگاهی، «شکوفاشدن» علوم اجتماعی در اسیا و به یک معنا، تأسیس سنت مستقل علوم اجتماعی در آسیا ارائه دهند. نکته مهم در تلاش این اندیشمندان این است که آنها آگاهانه خود را از درافتادن به غربشناسی در مقابل شرق شناسی بر حذر می دارند. آنها با تأسی از رویکرد سید حسین العطاس از ضرورت «درونزاد بودن» علوم اجتماعی در کشورهای غیرغربی سخن می گویند و به «چندریشه ای بودن این علوم» توجه می دهند. به عبارتی، آنها سخن از گزینش علوم اجتماعی غربی و نه رد انها می گویند. بر این اساس، نویسندگان کتاب اصرار دارند به جای استفاده از اصطلاح «بومی­سازی علوم اجتماعی» از اصطلاح «علوم اجتماعی مستقل» استفاده کنند، چرا که در مفهوم «بومی­سازی» نوعی اعلان بی نیازی از علوم اجتماعیِ پرورده شده در مغرب زمین نهفته است اما در علوم اجتماعیِ مستقل تأکید بر تعامل گسترده و پویا با سنت موجود علوم اجتماعی و سیاست گزینشی نسبت به آن است.