زیر پوست جامعه

در دو هفته گذشته دو حادثه در زمینه مسائل ناموسی در کشور رسانه ای شد: یکی مجروح شدن یک روحانی به خاطر نهی دو جوان شرور از منکر ناموسی و دیگری، حمله چند شرور به یک مهمانی در یکی از باغهای خمینی شهر و تجاوز به چند خانم در این مهمانی. به این بهونه، مطلبی در سایت آینده نیوز  با عنوان "از آمار طلاق ۱۵ درصدی تا انفجار بمب شهوت" چاپ شد که در آن به هفت مصداق مرتبط با مسائل جنسی در جامعه ما که در سطح هشدار قرار دارند، پرداخته شده بود: http://www.ayandenews.com/news/30448
 
یکی از دوستانم که فردی فرهیخته و اهل ایمان است و برای ادامه تحصیل در امریکا به سر می برد از من خواست که نظر خودم را در مورد این مطلب بیان کنم: "با توجه به اینکه ما دور افتادیم از زیر پوست جامعه، حقیقتا یک چنین روندی در حال وقوع هست؟" در پاسخ دوستم مطلبی را به صورت شتاب زده نوشتم و برای وی فرستادم. به نظرم رسید که این مطلب را با اندکی تغییرات با شما خوانندگان وبلاگم نیز در میان بگذارم. اون مطلب اینه: 
 
در زمینه مطلب مورد نظر شما، نکته ای که به نظر من می رسد این است که
هر چند آشکار است که نویسنده سخت تحت تأثیر چند حادثه تلخ اخیر در ایران (تجاوز به نوامیس مردم) قرار گفته است و بنابراین همه چیز را با عینک بدبینی دیده و نگرانی های خود را با واقعیتها آمیخته است، اما همانطور که آمارهای ارائه شده در آن نوشته هم نشان می دهد، شهرهای بزرگ ما بویژه تهران، از این حاظ وضع و حال چندان مناسبی ندارند به طوری که در سال های اخیر بارها خبر تجاوز و آزار و اذیت زنان و دختران جوان از سوی چند جوان را از رسانه ها شنیده ایم و اساسا شاید کمتر خانمی در تهران باشد که مزاحمت های خیابانی (اعم از بوغ زدن، متلک گویی و ...) را تجربه نکرده باشد.
وضعیت حجاب هم که روز به روز در شهرهای بزرگ و حتی شهرهای کوچکتر در حال بدتر شدن است؛ هر روز در میان بخش قابل توجهی از زنان و دختران، روسری ها کوچک تر و شل تر، لباس ها و شلوارها چسبان تر، آستین ها کوتاه تر، و یقه ها بازتر می شود.
 
 اما این روند نشان دهنده چیست و از کجا سرچشمه می گیرد؟ به نظر من، در یک معنای وسیع کلمه می توان ریشه این رویدادها را در پدیده ای که "مدرنیته" نامیده می شود و ورود روزافزون این پدیده به این ایران جستجو کرد. یک زمانی می شد گفت که "ما" و "مدرنیته"؛ یعنی می توانستیم خود را در مقابل مدرنیته تعریف کنیم اما امروز گویی مدرنیته آمده در خانه و کاشانه ما سکنی گزیده است. و می دانید که مدرنیته لوازم خاص خودش را هم دارد: مدرنیته فقط ساختارهای اقتصادی و زیربنایی جامعه را تغییر نمی دهد، به عنوان مثال فقط اقتصاد را از کشاورزی به صنعتی تغییر نمی دهد بلکه ساختارهای اعتقادی و دینی و اجتماعی جامعه را نیز تغییر می دهد:
 
 شهر نشینی های گسترده، در هر کجای عالم که باشد، یک سری پدیده ها و آسیب های اجتماعی را در درون خود بوجود می آورد؛ آموزشها و دانش های مدرن وقتی به بخش زیادی از جامعه منتقل شد، یک سری رفتارها و کنشهای خاصی را در میان مردم بارور و تقویت می کند؛ و وقتی بخش زیادی از مردم جامعه از طریق رسانه ها با سبک های دیگری از زندگی (که در جوامع دیگر در جریان است) آگاه شوند، نگاهشان به زندگی و جامعه و سنت و دین خود دچار تغییراتی می شود.
به بیان ساده، شهرنشینی و آموزش های مدرن و آشنایی با زندگی های دیگر، باعث افزایش خودمختاری و مستقل شدن انسان ها و تضعیف باورها و هنجارهای سنتی و دینی نزد انها می شود به طوری که تعداد زیادی از مردم دیگر خود را پایبند به حریمهایی که دین و سنت برای آنها تعریف کرده، نمی دانند؛ از جمله این حریمها و هنجارها، حریمها و هنجارهای جنسی است.
با شکل گیری و تقویت روزافزون ساختارها و پدیده های مدرن در جامعه ما، به نظر می رسد که، حداقل تا حدی و تا اطلاع ثانوی، گریزی از این گونه مسائل نیست.
 
البته خیلی آشکار است که در جریان "تهاجم فرهنگی" (و به بیان برخی ها، "تبادل فرهنگی")، خیلی از ضدارزشها و ضدهنجارهای کشورهای غربی هم به کشور ما سرازیر می شود و در دنیای جهانی شده امروز، به زحمت می توان جلو این سرریزها را گرفت.
 
اما، اگر از حرفهای بالا بگذریم، یک حساب سرانگشتی نشان می دهد که کجای کار ما می لنگد: طبق قاعده زیستی، دخترها در سن 9 تا 12 سالگی و پسرها تا 15 سالگی به بلوغ جنسی می رسند. اما در ایران پسرها و دخترها در چه سنی می توانند ازدواج کنند؟ الان در ایران (بویژه در شهرها) فاصله بین بلوغ تا ازدواج حدود 10 الی 15 سال است. مسئولین کشور و متولیان دین و اهل نظر و عمل، برای این فاصله چه کرده اند؟ به نظر می رسد که هر چند با دعوت جوانان به عفت و تزکیه نفس بتوان کمی ضرب کار را گرفت و از شدت بحران کاست، اما به هیچ وجه این سازوکار کافی نیست و اگر راه حل ساختاری برای این مساله (که از جنس ساختاری است) اندیشیده نشود، سازوکار نخست نیز ناکارامد می شود. یک امکان ازدواج موقت هم که در اسلام پیش بینی شده است، ببینید با آن چه کرده ایم.
به هر حال، با این نحوه پرداختن ما به مسائل جنسی در جامعه، روند خوبی را در آینده در پیش نداریم. اما گویی می توان با تغییر نگاه به این مقوله و مدیریت بهتر و کارامدتر آن، به حل بهتر آن در جامعه امیدوارتر بود.
 

عبد خدا

یادم می اید که حدودا ده سال پیش بود که در خوابگاه داشتم با یکی از دوستانم در مورد مرجع تقلید و اینکه چرا باید مرجع تقلید داشته باشیم و کدام یک از مراجع را به عنوان مرجع خود انتخاب کنیم، صحبت می کردیم. دوستم گفت از بین مراجع، تنها یک مرجع را قبول دارم و آن آیت الله بهجت است. وقتی دلیلش را پرسیدم، رفت و رساله ایشان را آورد و عبارت پشت جلد آن را نشانم داد که: العبد محمد تقی بهجت.

 آن روز بود که به عظمت شخصیت این عبد خدا- که خدایش رحمت کند- پی بردم. و البته حسن انتخاب دوستم، تحسین من را برانگیخت.

به امید روزی که پشت جلد کتاب هر عالم دینی بخوانیم:  العبد ...  

هزار دلیل به پای یک دلیل!

مردی روزی به عارفی مشهور گفت: برای وجود خدا هزار دلیل کشف کرده ام. عارف گفت من فقط یک دلیل یافته ام و همین برایم کافی است. مرد پرسید کدام دلیل؟ عارف پاسخ داد: اگر تنها در بیابان در چاهی فروافتیُ به سوی چه کسی دست دراز می کنی؟ گفت: خداوند! عارف پاسخ داد: این دلیل من را کفایت می کند.

این پاسخ عارف پاسخی به ظاهر ساده و حتی ساده لوحانه است به طوری که یک ذهن عقلگرا یا بی خدا بی تردید آن را به عنوان تأیید آنچه او همیشه باور داشته، قلمداد می کند: خدا ابداعی است که اطمینان می دهد، پناه محرومان است، امیدی است در نومیدی... و مایه دلداری.

امر ناشناخته و درد، به ظاهر عقل را به یافتن یک پناهگاه و یک مایه تسلی سوق می دهد. چنین است منطقی که عقلمان مطرح می کند...

اما سنت اسلامی دقیقا عکس این را می گوید: ابتلائات زندگی، اندوه و مواجهه با مرگ انسان را به طبیعی ترین سرشت خود و به اساسی ترین خواست رجعت می دهد. آگاهی از محدودیت، انسان را به نیاز به امر متعال، به نیاز به معنا، باز می گرداند. ذکر خداوند هرگز تسلی یافتن نیست، بازیافتن وضع نخستینی است که خداوند برای ما خواسته است: بارقه خضوع و آگاهی از شکنندگی.

(به نقل از کتاب "مسلمانان غرب و آینده اسلام"/ طارق رمضان، ترجمه امیر رضایی/ انتشارات پژوهشکده مطالعات فرهنگی و اجتماعی/ ص چهارده- با اندکی تصرف)

گریه کن فلسطین!

مطلبی خواندم از یک روزنامه نگار فلسطینی که نشان دهنده احساس فلسطینی ها بعد از رفتن مبارک و باز شدن محدود گذرگاه رفحُ است. حیفم آمد که در وبلاگم نگذارمش:

 گریه کن فلسطین! گریه کنید مردان فلسطینی! زنان فلسطین. اشک شوق، اشک های شادمانی! بگذارید تا قطرات اشک شما به هم بپیوندند. رودخانه های اشک صفحات آکنده از درد و سیاه تاریخ فلسطین را شستشو کند. تاریخی که مبارک و دولت او رقم زدند و سال ها فلسطین را در سردخانه های مرگ منجمد کردند...

 

به یاد علی (ع)

این شبها متعلق به کسی است که در رادمردی و ایمان نظیر ندارد. زندگی این بزرگمرد تاریخ پر است از لحظاتی که نمایانگر جوشش ایمان و حق طلبی اوست. از بین صحنه های زیبای زندگی این آزادمرد، صحنه زیر هر انسان آزاده ای را به شعف وا می دارد:

در جنگ احزاب (خندق)، عمرو بن عبدوَد، که دلیری نامدار بود، از خندقی  که مسلمانان اطراف شهر کنده بودند عبور کرد و  مبارز طلبید. کسی از مسلمانان جرأت رویارویی با او را نداشت و لذا علی (ع) به جنگ با او رفت. چون علی بر عمرو غلبه یافت، به او ضربتی نزد. کسانی که از دور این صحنه را می دیدند، فکر کردند که علی ترسیده است و نزد پیغمبر (ص) بر علی خرده گرفتند. اندکی بعد علی (ع) عمرو را از پا درآورد و نزد رسول خدا بازگشت. پیامبر از علی پرسید: "چرا هنگامی که با او روبرو شدی، او را نکشتی؟" علی گفت: "مادرم را دشنام داد و بر چهره ام آب دهان انداخت. ترسیدم اگر او را بکشم برای خشم خودم باشد. او را واگذاشتم تا خشمم فرونشست، سپس او را کشتم."[1]

مولوی این ماجرا را به زیبایی به شعر سروده است:

از علي آموز اخلاص عمل/ شیر حق را دان منزه از دغل

در غزا بر پهلواني دست يافت/ زود شمشيري بر آورد و شتافت

او خدو انداخت در روي علي/ افتخار هر نبی و هر ولی

آن خدو زد بر رخي که روي ماه/ سجده آرد پيش او در سجده‌گاه

در زمان انداخت شمشير آن علي/ کرد او اندر غزااش کاهلی

گشت حيران آن مبارز زين عمل/ وز نمودن عفو و رحمت بي‌محل

گفت بر من تیغ تیز افراشتی/از چه افکندی مرا بگذاشتی

آن چه ديدي بهتر از پيکار من/ تا شدي تو سست در اِشکار من

...

راز بگشا ای علی مرتضی/ ای پس از سوء القضا حسن القضاء

گفت من تیغ از پی حق میزنم/ بنده حقم نه مأمور تنم

شیر حقم نیستم شیر هوا/ فعل من بر دین من باشد گواه

...

چون درآمد در میان غیر خدا/ تیغ را اندر میان کردن سزا

... (مثنوی، دفتر اول، 3810-3721)



[1] - این داستان را از کتاب "علی از زبان علی (زندگانی امیرمؤمنان)" از زنده یاد دکتر سید جعفر شهیدی نقل کرده ام.

بشنو از نی چون حکایت می کند

گاهی بد نیست  "بشنو از نی چون حکایت می کند" مولوی را از نو مرور کنیم:

بشنو از نی چون حکایت می کند
از جدایی ها شکایت می کند

کز نیستان تا مرا ببریده اند
در نفیرم مرد و زن نالیده اند

سینه خواهم شرحه شرحه از فراق
تا بگویم شرح درد اشتیاق

هر کسی کو دور ماند از اصل خویش
بازجوید روزگار وصل خویش

من به هر جمعیتی نالان شدم
جفت بدحالان و خوشحالان شدم

هر کسی از ظن خود شد یار من
از دورن من نجست اسرار من


سر من از ناله ی من دور نیست
لیک چشم و گوش را آن نور نیست

تن ز جان و جان ز تن مستور نیست
لیک کس را دید جان دستور نیست

آتش است این بانگ نای و نیست باد
هر که این آتش ندارد نیست باد

آتش عشق است کاندر نی فتاد
جوشش عشق است کاندر می فتاد

نی حریف هر که از یاری برید
پرده هاایش پرده های ما درید

همچو نی زهری و تریاقی که دید؟
همچو نی دمساز و مشتاقی که دید؟

نی حدیث راه پرخون می کند
قصه های عشق مجنون می کند

محرم این هوش جز بی هوش نیست
مر زبان را مشتری جز گوش نیست

در غم ما روزها بیگاه شد
روزها با سوزها همراه شد

روزها گر رفت گو:"رو باک نیست
تو بمان ای آنک چون تو پاک نیست"

هرکه جز ماهی ز آبش سیر شد
هرکه بی روزیست روزش دیر شد

درنیابد حال پخته هیچ خام
پس سخن کوتاه باید_ والسلام

کاروان آزادی

امروز خبر حمله اسراییل به "کاروان آزادی"، شامل 7 کشتی با حدود 700 نفر مسافر طرفدار حقوق بشر، که برای شکستن حصر غزه مظلوم از سواحل قبرس به سمت سواحل غزه در حرکت بودند، مثل بمب خبری همه شبکه های خبری جهان را فرا گرفت و تمام کشورها را به واکنش، از فراخواندن سفیر خود از کشور اسراییل تا اظهار تأسف، واداشت. نمی دانم مبتکر ایده به راه انداختن این کاروان و دست اندرکاران این حرکت چه کسانی بودند، اما نمی توانم مراتب تحسین خود را نسبت به آنان ابراز نکنم. به نظر من، این حرکت نمادین، هر چند مورد حمله اسراییل قرار گرفت و ظاهراً به مقصود خود نرسید، بعنوان یک حرکت الگو و سرمشق برای حرکتهای انساندوستانه، به ثبت خواهد رسید.

آیا دین با حفظ محیط زیست تعارض دارد؟

در پاسخ به مطلب قبلی ام با عنوان "ما و طبیعت"، یکی از دوستان به نام حمید کامنتی نسبتا طولانی را با عنوان "تعارض دين با محيط زيست" گذاشت و نظر برخی دانشمندان در مورد تعارض دین و حفظ طبیعت را مطرح کرد. البته گویی این دوست عزیزمان این مطلب را عینا از مقاله "محیط زیست: مشکلات و راه‌های برون‌رفت از منظر اسلام" که توسط  سعید فراهانی در مجله اقتصاد اسلامی شماره ۲۲ چاپ شده است(www.eghtesad-e-eslami.org/articles/238.doc)، برداشته است. به هر حال فارغ از این امر، استدلالهای مطرح شده قابل توجه هستند. بنابراین قبل از اینکه استدلالات خودم را در مورد این دعاوی در اینجا ذکر کنم، به نظرم رسید استدلالات ارائه شده توسط دوستمان را در وبلاگم بگذارم تا بهونه ای شود برای بحث سازنده و مفید درباره "دین و طبیعت". لذا از دوستانی که با ارائه نظرات خود در این بحث شرکت کنند پیشاپیش تشکر و قدردانی می کنم.  

استدلالهای ارائه شده در مورد "تعارض دين با محيط زيست"

1) تسخیر 
براساس اعتقاد دین‌باوران، خداوند متعالی جهان هستی را در خدمت انسان و کارگزار او آفریده، و آن را فرمانبردار انسان قرار داده است تا بتواند به راحتی از آن استفاده کند. برخی از زیست‌شناسان این باور را که کمابیش در اعتقاد مسیحیان و مسلمانان وجود دارد، از عوامل ويرانش محیط زیست دانسته، معتقدند با سلطه‌ای که انسان از طرف خداوند بر طبیعت یافته می‌تواند هرگونه بخواهد در طبیعت تصرف کند و چنین تصرفی از بین رفتن طبیت و محیط زیست را به‌دنبال دارد. وایت جونیور (White, Jr) بحران محیط زیست را ریشه در سلطه‌ای می‌داند که کتاب مقدس بر روی زمین به انسان عطا کرده است. غرور این باور انسان‌مدارانه، این اجازه دینی را به انسان‌ها داده که طبیعت را کنترل، و از آن سوء استفاده کنند

۲) سکوت 
برخی از دانشمندان، اعتراض خود را بر مجامع دینی از این زاویه که این مجامع در مقابل این بحران سکوت اختیار کرد‌ه‌اند، بیان می‌دارند. متون کلاسیک سنت‌های دینی مطالب مهم کمی درباره ويرانش جنگل‌ها، فرسایش خاک، اتلاف منابع آب، آلودگی زمین و آب و هوا و گرم‌شدن زمین و ... دارند. افزون بر این، برخی از معلمان دینی هنوز جمعیت انسانی رو به رشد را نادیده می‌گیرند؛ چیزی که همه تهدیدهای مذکور را به میزان قابل توجهی وخیم‌تر می‌کند. 

دین و الاهیات به این مشهورند که به صلاح جهان طبیعت چندان اهمیت نمی‌دهند. به لحاظ سنتی، کلیساها، کنیسه‌ها و مساجد توجه کمی به مسائل عمده زیست‌محیطی کرده‌اند. وی که بیش از سی سال است رهبری نهضتی زیست‌محیطی را به عهده دارد،‌ این را بسیار حیرت‌انگیز می‌داند که دین و الاهیات تا این حد در برابر بحران فعلی بی‌تفاوت بوده‌اند

۳) موقت‌انگاری دنیا 
هات، استاد الاهیات و رئیس مرکز مطالعات علم و دین دانشگاه جرج تاون امریکا در بیان دیدگاه تعارض دین با محیط زیست، جهت‌گیری دین به سوی جهان فوق طبیعی را علت این می‌داند که برای زيست بر روی این سیاره ارزش بسیار کمی قائل باشد و به رفاه این جهان نیندیشد. ادیانی که به یک نجات بخش الاهی در آینده امیدوارند، حتا به ما اجازه می‌دهند توجه به این جهان کنونی را ترک گوییم. او با بیان این‌که این نگاه دین، اصل اساسی اخلاق زیست‌ محیطی را کنار می‌گذارد چنین می‌گوید: 
یک اصل اساسی اخلاق زیست محیطی آن است که زمین را خانه واقعی خود تلقی کنیم؛ اما دین نمی‌تواند این جهان را به‌عنوان خانه ما بپذیرد ... . دین به ما می‌گوید ما صرفاً زائران یا مسافران روی زمین هستیم. چگونه این دیدگاه غیردنیایی می‌تواند ادعا کند که بوم‌شناسی را جدی بگیرید؟ بی‌وطنی جهانی که دین حکایت از آن دارد نمی‌تواند به اندازه کافی انرژی اخلاقی فراهم کند تا به نهضت بوم‌شناسی کمک کند.

از سوی دیگر، تدین پیامبرگونه بسیاری از متدینین به آنان اجازه داده است که فکر کنند این جهان به‌سمت نابودی پیش می‌رود و بنابراین شایسته نجات‌دادن نیست. 
هات در بخش دیگری از سخنان خود و در بیان موضع تلاقی دین و محیط زیست می‌گوید: 
حداقل این است که اشتیاق انسان به امر ابدی، او را پیش از موعد از جامعه زمینی که به آن تعلق داریم جدا می‌سازد؛ بنابراین یک چنین جدایی دوگانه انگارانه بر تفکر دینی به‌ویژه در گذشته، غالب بوده و نتیجه ‌آوارگی کیهانی را به‌دنبال دارد ... ؛ پس به‌نظر می‌رسد ما با معمایی حلّ ناشدنی روبروييم. از طرفی آموزه‌های دینی به ما، می‌آموزند بدون خانه (تعلق به دنیا) زندگی کنیم و از سوی دیگر اخلاق محیط زیست اقتضا دارد که ریشه‌های خود را عمیقاً در طبیعت نفوذ دهیم. آیا می‌توان این‌دو احساس را با هم جمع کرد؟

همچنین جان پسمور (John Passmore, ۱۹۷۴) فیلسوف و بوم‌شناس استرالیایی همین مطلب را با بیانی دیگر طرح می‌کند: 
اگر انسان‌ها خود را ... همان‌گونه که هستند، کلاً تنها،‌ بدون آن‌که هیچ کسی جز همنوعشان آنان را یاری کنند محصولات فرایندهای طبیعی بدانند که نسبت به بقای آ‌ن‌ها به‌طور کامل بی‌تفاوتند، ‌در این‌صورت با مشکلات بوم‌شناختی خود با تمام مقتضیاتش مواجه می‌شوند. آن‌ها نه از طریق تعمیم، بلکه از طریق طرد کامل ایده قدسی به آن درک تلخ نائل می‌شوند.


۴) احیا و حیازت 
یکی از شبهاتی که به‌طور عمده بر آموزه‌های اسلامی درباره استفاده از منابع زیست‌محیطی وارد می‌کنند، مسأله احیا و حیازت است. براساس برخی از روایات وارده از جانب امامان معصوم که طبق آنان فقیهان فتوا نیز داده‌اند، هر کس زمین موات را به بهره‌برداری رساند، معدنی را استخراج کند و ... مالک آن منابع می‌شود و به لحاظ این‌که محدودیتی هم در استفاده او وجود ندارد، تهی‌سازی منبع، و تخریب محیط زیست را به‌دنبال خواهد داشت.

زیر نور ماه

چند روز پیش دوباره فرصتی دست داد تا فیلم زیر نور ماه (به کارگردانی رضا میرکریمی، ۱۳۷۹) را بار دیگر ببینم. نمی دانم این فیلم به لحاظ هنری چقدر قوی است اما به لحاظ محتوایی حرفی برای گفتن دارد. این فیلم در عین حال که فیلمی ارزشی است، گریز و نقدی است بر سبک زندگی طلبه ها در حوزه علمیه و جنس دغدغه های آنها و نوع مواجهه آنها با دنیای بیرون. داستان فیلم از این قرار است که: سید حسن طلبه جوان و محجوب روستایی است که به خواست پدر خود به حوزه علمیه آمده ولی چندان دل به دروس حوزوی نمی­دهد. در حوزه­ای که او درس می خواند، همه خود را آماده مراسم "عمامه سر گذاری" می کنند، اما سید حسن مردد است که این لباس را بپوشد یا نه و آیا لیاقت پوشیدن این لباس را دارد یا نه. در شرایطی که او مشغول تهیه لباس است، پسرکی وسایلش را می دزدد. سید حسن برای یافتن نشانی از پسرک راهی مکانی در زیر یک پل که افراد بی خانمانی در آنجا زندگی می کنند، می شود و آشنایی وی با این افراد و مشکلات آنها باعث می شود تحولی در وی و  نگرش او به وظایفی که به عنوان یک روحانی می تواند داشته باشد،ایجاد شود"

این فیلم حاوی نکات متعددی است که به دو تای آنها اشاره می­کنم:

۱- فیلم در همان حال که روندی معمولی دارد، نکته­ای بسیار ساده اما عمیق و اساسی را در مورد "اصحاب علم و معرفت" طرح می­کند و آن اینکه چکونه علم و دانش ما می­تواند حجابی شود که نتوانیم از پشت آن واقعیتهای ساده و عریان جامعه را ببینیم. در این فیلم به خوبی به تصویر کشیده شده که چگونه محیطهای حوزوی از محیطهای واقعی اجتماعی و زندگی واقعی مردم منفک شده اند و کسانی که مهارت زیادی در بحثهای نظری و منطقی دارند، از فقر و بدبختی واقعی مردم درک درستی ندارند.

 این مساله از آنجهت برای ما دانشجویان علوم اجتماعی مهم است که ممکن است در مورد ما نیز صدق کند. یعنی آسیب انفکاک از زندگی واقعی مردم به راحتی می­تواند گریبانگیر اصحاب علوم اجتماعی هم بشود، و ما انقدر غرق در نظریه ها و مفاهیم و شخصیتها شویم که از شناخت و اصلاح جامعه که وظیفه اصلی جامعه شناس است بازمانیم.

۲- در این فیلم مفهوم "نداری" به خوبی به تصویر کشیده می­شود و ما را وارد دنیا و آمال و آرزوهای "ندار"ها می­کند تا بتوانیم یکبار هم که شده از زاویه دید آنها به دنیا و آدمهای اطرافمان نگاه کنیم و بفهمیم که چگونه است که "دریای بیچارگی ساحل نداره". در یک صحنه­های فیلم، افرادی که زیر پل زندگی می­کنند نامه ای به شرح زیر برای خدا می­نویسند که آرزوها و آمال انها را به تصویر می­کشد:

"خدمت خدای بزرگ سلام!

غرض از مزاحمت این بود که ایول! دست مریزاد! انصافت را شکر بابا! آخه این رسم جوانمردیه؟ آخه ما چه گناهی کردیم که باید اینجا بمونیم . دیگه خسته شدیم. همه به ما میگن زیرپلیها! انصافت را شکر! پس کرمت کجا رفته؟ با این همه نعمت، یه گوشه چشمی هم به ما نگاه کن. مگه ما چه گناهی کردیم که بنده تو شدیم؟ اصلا مگه ما چند نفریم؟ مگه مجید چی می­خواد. یک پیکان سفید یخچالی که بتونه باهاش مسافرکشی کنه. یا این وکیل ما چی می­خواد؟ یه مقدار پول که بره شهرستان دست اون دختری که 20 ساله منتظرشه را بگیره بیاد و یه زندگی آرومی را شروع کنه. "

سید حسن پس از مواجهه با این افراد و مشکلاتشان، دست به کار می شود و حتی از طریق فروختن کتابهایش هم که شده برای تهیه غذا برای این افراد اقدام می کند و مصداق "عالم اهل عمل" را کسی می بیند که نسبت به این صحنه های اجتماع، به بهونه علم و معرفت و ...، بی تفاوت نماند.

... صحنه پایان فیلم سید حسن را در حالی نشان می دهد که لباس روحانی پوشیده و در یک کانون اصلاح و تربیت در حال گپ و گفتگو با همان پسرکی است که در ابتدای فیلم وسایلش را دزدیده بود.

 

قرآن و ذکر

هر کسی بنا به حال و موقعیت و شرایطی که دارد با قرآن به گونه ای متفاوت انس و الفت می گیرد. بعضی ها بیشتر از صوت قرآن لذت می برند، بعضی ها از تدبر و تأمل در قرآن لذت می برند. برخی افراد سوره های آخر قرآن که کوتاه و موزون هستند را بیشتر دوست دارند. برخی ها هم سوره های مدنی را که در انها بیشتر احکام شریعت و ... ذکر شده را بیشتر می خوانند. اما من خودم با برخی از سوره های قرآن بیشتر می تونم انس بگیرم و در مواقع دلتنگی یا مواقعی که به تکیه گاهی نیاز دارم و خودم را نیازمند تذکری می دانم، به سوره ها یا آیه های خاصی از قرآن مراجعه می کنم. مثلا آیات اول تا پنجم سوره بقره را خیلی دوست دارم و خیلی این آیه ها را الهام بخش برای خودم می دونم. یا سوره زلزله را خیلی دوست دارم چون سوره ای به شدت انذاردهنده است. یا وقتی دلم خیلی می گیرد خواندن سوره شرح را آرامش بخش می یابم. آیات ابتدایی سوره مومنون را هم دوست دارم چون توصیف صریح و روشنی از مومنون ارائه کرده است. آیات پایانی سوره بقره هم آیات آرامش بخشی هستند. من سوره های مزمل و مدثر را هم خیلی دوست دارم (اما نمی دانم چرا) ... این آیه دوم سوره انفال هم بسیار تکان دهنده است و ملاک خوبی است که بسنجیم چقدر ایمان در دلهامان جای گرفته:

إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ الَّذِينَ إِذَا ذُكِرَ اللَّهُ وَجِلَت قُلُوبهُمْ وَ إِذَا تُلِيَت عَلَيهِمْ ءَايَتُهُ زَادَتهُمْ إِيمَناً وَ عَلى رَبِّهِمْ يَتَوَكلُونَ.

الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصلَوةَ وَ مِمَّا رَزَقْنَهُمْ يُنفِقُونَ

...

در میان اسامی قرآن هم من یک اسم را بیشتر از اسم های دیگر دوست دارم. مفسرین برای قرآن نامهای متعددی برشمرده اند تا جایی که بعضی از مفسرین قرآن تا 90 اسم برای قران برشمرده اند. اما رایج ترین نامهای این کتاب آسمانی به این قرار است: قرآن، فرقان، كتاب، تبیان، کلام، نذیر و ... . من از بین این اسامی متعدد، نام "ذكر" را بیشتر دوست دارم. در آیات متعددی از قرآن کریم این اسم مستقیم و یا غیرمستقیم برای قرآن بکار رفته است از جمله در آیات زیر: انا نحن نزلنا الذكر و انا له لحافظون (حجر/ ۹) - و انزلنا اليك الذكر لتبين للناس ما نزل اليهم و لعلهم‏ يتفكرون (نحل/ ۴۴ )- و انه لذكر لك و لقومك (زخرف/ ۴۴) - و هذا ذكر مبارك انزلناه افانتم له منكرون (انبيا / 50) - ص و القرآن ذى الذكر (ص/ ۱) - ان هو الا ذكر و قرآن مبين (یس/ ۶۹) - و لقد يسرنا القرآن للذكر فهل من مدكر (قمر / ۱۷).

من این اسم را از این جهت بیشتر دوست دارم که به نظرم می رسد این اسم قرآن و دین و اساسا آیات خدا را تنها تذکر و یادآوری برای بشر معرفی می کند، گویی انسانه فطرتا با خدا آشنا هستند و خدا را می جویند و تنها تذکر و یادآوری کافی است تا این راه را گم نکنند. و قرآن نیز تنها برای همین هدف نازل شده است: برای یادآوری. به بیان دیگر، در این اسم نوعی اختیار انسان و عدم اجبار او برای حرکت در جهت دین نهفته است و یادآور این آیه شریفه قرآن است که : لا اکراه فی الدین قد تبین الرشد من الغی.

اگر در آیات زیر دقت کنیم، فکر کنم به همین نتیجه می رسیم:

 تَذْكِرَةٌ فَمَنْ شاءَ اتَّخَذَ إِلى رَبِّهِ سَبِيلاً (و اين محققا تذكر است پس اگر كسى خواست مى تواند راهى به سوى پروردگارش اتخاذ كند) (مزمل /19)

إِنْ هُوَ إِلا ذِكْرٌ لِّلْعَلَمِينَ. لِمَن شاءَ مِنكُمْ أَن يَستَقِيمَ(كه اين بجز روشنگرى مردم عالم غرضى ندارد. تا هر كس مى خواهد مستقيم شود)(تکویر/ 27 و 28)  

این تو و لیلای تو ... من نیستم!

 

یک شبی مجنون نمازش را شکست

بی وضو در کوچه لیلا نشست
عشق آن شب مست مستش کرده بود
فارغ از جام الستش کرده بود
سجده ای زد بر لب درگاه او
پر ز لیلا شد دل پر آه او
گفت یا رب از چه خوارم کرده ای
بر صلیب عشق دارم کرده ای
جام لیلا را به دستم داده ای
وندر این بازی شکستم داده ای
نشتر عشقش به جانم می زنی
دردم از لیلاست آنم می زنی
خسته ام زین عشق، دل خونم مکن
من که مجنونم تو مجنونم مکن
مرد این بازیچه دیگر نیستم
این تو و لیلای تو ... من نیستم


گفت: ای دیوانه لیلایت منم
در رگ پیدا و پنهانت منم
سال ها با جور لیلا ساختی
من کنارت بودم و نشناختی
عشق لیلا در دلت انداختم
صد قمار عشق یک جا باختم
کردمت آواره صحرا نشد
گفتم عاقل می شوی اما نشد
سوختم در حسرت یک یا ربت
غیر لیلا برنیامد از لبت
روز و شب او را صدا کردی ولی
دیدم امشب با منی گفتم بلی
مطمئن بودم به من سر میزنی
در حریم خانه ام در میزنی
حال این لیلا که خوارت کرده بود
درس عشقش بیقرارت کرده بود
مرد راهم باش تا شاهت کنم
صد چو لیلا کشته در راهت کنم