عبد خدا
آن روز بود که به عظمت شخصیت این عبد خدا- که خدایش رحمت کند- پی بردم. و البته حسن انتخاب دوستم، تحسین من را برانگیخت.
به امید روزی که پشت جلد کتاب هر عالم دینی بخوانیم: العبد ...
هزار دلیل به پای یک دلیل!
این پاسخ عارف پاسخی به ظاهر ساده و حتی ساده لوحانه است به طوری که یک ذهن عقلگرا یا بی خدا بی تردید آن را به عنوان تأیید آنچه او همیشه باور داشته، قلمداد می کند: خدا ابداعی است که اطمینان می دهد، پناه محرومان است، امیدی است در نومیدی... و مایه دلداری.
امر ناشناخته و درد، به ظاهر عقل را به یافتن یک پناهگاه و یک مایه تسلی سوق می دهد. چنین است منطقی که عقلمان مطرح می کند...
اما سنت اسلامی دقیقا عکس این را می گوید: ابتلائات زندگی، اندوه و مواجهه با مرگ انسان را به طبیعی ترین سرشت خود و به اساسی ترین خواست رجعت می دهد. آگاهی از محدودیت، انسان را به نیاز به امر متعال، به نیاز به معنا، باز می گرداند. ذکر خداوند هرگز تسلی یافتن نیست، بازیافتن وضع نخستینی است که خداوند برای ما خواسته است: بارقه خضوع و آگاهی از شکنندگی.
(به نقل از کتاب "مسلمانان غرب و آینده اسلام"/ طارق رمضان، ترجمه امیر رضایی/ انتشارات پژوهشکده مطالعات فرهنگی و اجتماعی/ ص چهارده- با اندکی تصرف)
گریه کن فلسطین!
مطلبی خواندم از یک روزنامه نگار فلسطینی که نشان دهنده احساس فلسطینی ها بعد از رفتن مبارک و باز شدن محدود گذرگاه رفحُ است. حیفم آمد که در وبلاگم نگذارمش:
گریه کن فلسطین! گریه کنید مردان فلسطینی! زنان فلسطین. اشک شوق، اشک های شادمانی! بگذارید تا قطرات اشک شما به هم بپیوندند. رودخانه های اشک صفحات آکنده از درد و سیاه تاریخ فلسطین را شستشو کند. تاریخی که مبارک و دولت او رقم زدند و سال ها فلسطین را در سردخانه های مرگ منجمد کردند...
به یاد علی (ع)
این شبها متعلق به کسی است که در رادمردی و ایمان نظیر ندارد. زندگی این بزرگمرد تاریخ پر است از لحظاتی که نمایانگر جوشش ایمان و حق طلبی اوست. از بین صحنه های زیبای زندگی این آزادمرد، صحنه زیر هر انسان آزاده ای را به شعف وا می دارد:
در جنگ احزاب (خندق)، عمرو بن عبدوَد، که دلیری نامدار بود، از خندقی که مسلمانان اطراف شهر کنده بودند عبور کرد و مبارز طلبید. کسی از مسلمانان جرأت رویارویی با او را نداشت و لذا علی (ع) به جنگ با او رفت. چون علی بر عمرو غلبه یافت، به او ضربتی نزد. کسانی که از دور این صحنه را می دیدند، فکر کردند که علی ترسیده است و نزد پیغمبر (ص) بر علی خرده گرفتند. اندکی بعد علی (ع) عمرو را از پا درآورد و نزد رسول خدا بازگشت. پیامبر از علی پرسید: "چرا هنگامی که با او روبرو شدی، او را نکشتی؟" علی گفت: "مادرم را دشنام داد و بر چهره ام آب دهان انداخت. ترسیدم اگر او را بکشم برای خشم خودم باشد. او را واگذاشتم تا خشمم فرونشست، سپس او را کشتم."[1]
مولوی این ماجرا را به زیبایی به شعر سروده است:
از علي آموز اخلاص عمل/ شیر حق را دان منزه از دغل
در غزا بر پهلواني دست يافت/ زود شمشيري بر آورد و شتافت
او خدو انداخت در روي علي/ افتخار هر نبی و هر ولی
آن خدو زد بر رخي که روي ماه/ سجده آرد پيش او در سجدهگاه
در زمان انداخت شمشير آن علي/ کرد او اندر غزااش کاهلی
گشت حيران آن مبارز زين عمل/ وز نمودن عفو و رحمت بيمحل
گفت بر من تیغ تیز افراشتی/از چه افکندی مرا بگذاشتی
آن چه ديدي بهتر از پيکار من/ تا شدي تو سست در اِشکار من
...
راز بگشا ای علی مرتضی/ ای پس از سوء القضا حسن القضاء
گفت من تیغ از پی حق میزنم/ بنده حقم نه مأمور تنم
شیر حقم نیستم شیر هوا/ فعل من بر دین من باشد گواه
...
چون درآمد در میان غیر خدا/ تیغ را اندر میان کردن سزا
... (مثنوی، دفتر اول، 3810-3721)
[1] - این داستان را از کتاب "علی از زبان علی (زندگانی امیرمؤمنان)" از زنده یاد دکتر سید جعفر شهیدی نقل کرده ام.
بشنو از نی چون حکایت می کند
گاهی بد نیست "بشنو از نی چون حکایت می کند" مولوی را از نو مرور کنیم:
بشنو از نی چون حکایت می کند
از جدایی ها شکایت می کند
کز نیستان تا مرا ببریده اند
در نفیرم مرد و زن نالیده اند
سینه خواهم شرحه شرحه از فراق
تا بگویم شرح درد اشتیاق
هر کسی کو دور ماند از اصل خویش
بازجوید روزگار وصل خویش
من به هر جمعیتی نالان شدم
جفت بدحالان و خوشحالان شدم
هر کسی از ظن خود شد یار من
از دورن من نجست اسرار من
سر من از ناله ی من دور نیست
لیک چشم و گوش را آن نور نیست
تن ز جان و جان ز تن مستور نیست
لیک کس را دید جان دستور نیست
آتش است این بانگ نای و نیست باد
هر که این آتش ندارد نیست باد
آتش عشق است کاندر نی فتاد
جوشش عشق است کاندر می فتاد
نی حریف هر که از یاری برید
پرده هاایش پرده های ما درید
همچو نی زهری و تریاقی که دید؟
همچو نی دمساز و مشتاقی که دید؟
نی حدیث راه پرخون می کند
قصه های عشق مجنون می کند
محرم این هوش جز بی هوش نیست
مر زبان را مشتری جز گوش نیست
در غم ما روزها بیگاه شد
روزها با سوزها همراه شد
روزها گر رفت گو:"رو باک نیست
تو بمان ای آنک چون تو پاک نیست"
هرکه جز ماهی ز آبش سیر شد
هرکه بی روزیست روزش دیر شد
درنیابد حال پخته هیچ خام
پس سخن کوتاه باید_ والسلام
کاروان آزادی
آیا دین با حفظ محیط زیست تعارض دارد؟
در پاسخ به مطلب قبلی ام با عنوان "ما و طبیعت"، یکی از دوستان به نام حمید کامنتی نسبتا طولانی را با عنوان "تعارض دين با محيط زيست" گذاشت و نظر برخی دانشمندان در مورد تعارض دین و حفظ طبیعت را مطرح کرد. البته گویی این دوست عزیزمان این مطلب را عینا از مقاله "محیط زیست: مشکلات و راههای برونرفت از منظر اسلام" که توسط سعید فراهانی در مجله اقتصاد اسلامی شماره ۲۲ چاپ شده است(www.eghtesad-e-eslami.org/articles/238.doc)، برداشته است. به هر حال فارغ از این امر، استدلالهای مطرح شده قابل توجه هستند. بنابراین قبل از اینکه استدلالات خودم را در مورد این دعاوی در اینجا ذکر کنم، به نظرم رسید استدلالات ارائه شده توسط دوستمان را در وبلاگم بگذارم تا بهونه ای شود برای بحث سازنده و مفید درباره "دین و طبیعت". لذا از دوستانی که با ارائه نظرات خود در این بحث شرکت کنند پیشاپیش تشکر و قدردانی می کنم.
استدلالهای ارائه شده در مورد "تعارض دين با محيط زيست"
زیر نور ماه
چند روز پیش دوباره فرصتی دست داد تا فیلم زیر نور ماه (به کارگردانی رضا میرکریمی، ۱۳۷۹) را بار دیگر ببینم. نمی دانم این فیلم به لحاظ هنری چقدر قوی است اما به لحاظ محتوایی حرفی برای گفتن دارد. این فیلم در عین حال که فیلمی ارزشی است، گریز و نقدی است بر سبک زندگی طلبه ها در حوزه علمیه و جنس دغدغه های آنها و نوع مواجهه آنها با دنیای بیرون. داستان فیلم از این قرار است که: سید حسن طلبه جوان و محجوب روستایی است که به خواست پدر خود به حوزه علمیه آمده ولی چندان دل به دروس حوزوی نمیدهد. در حوزهای که او درس می خواند، همه خود را آماده مراسم "عمامه سر گذاری" می کنند، اما سید حسن مردد است که این لباس را بپوشد یا نه و آیا لیاقت پوشیدن این لباس را دارد یا نه. در شرایطی که او مشغول تهیه لباس است، پسرکی وسایلش را می دزدد. سید حسن برای یافتن نشانی از پسرک راهی مکانی در زیر یک پل که افراد بی خانمانی در آنجا زندگی می کنند، می شود و آشنایی وی با این افراد و مشکلات آنها باعث می شود تحولی در وی و نگرش او به وظایفی که به عنوان یک روحانی می تواند داشته باشد،ایجاد شود"
این فیلم حاوی نکات متعددی است که به دو تای آنها اشاره میکنم:
۱- فیلم در همان حال که روندی معمولی دارد، نکتهای بسیار ساده اما عمیق و اساسی را در مورد "اصحاب علم و معرفت" طرح میکند و آن اینکه چکونه علم و دانش ما میتواند حجابی شود که نتوانیم از پشت آن واقعیتهای ساده و عریان جامعه را ببینیم. در این فیلم به خوبی به تصویر کشیده شده که چگونه محیطهای حوزوی از محیطهای واقعی اجتماعی و زندگی واقعی مردم منفک شده اند و کسانی که مهارت زیادی در بحثهای نظری و منطقی دارند، از فقر و بدبختی واقعی مردم درک درستی ندارند.
این مساله از آنجهت برای ما دانشجویان علوم اجتماعی مهم است که ممکن است در مورد ما نیز صدق کند. یعنی آسیب انفکاک از زندگی واقعی مردم به راحتی میتواند گریبانگیر اصحاب علوم اجتماعی هم بشود، و ما انقدر غرق در نظریه ها و مفاهیم و شخصیتها شویم که از شناخت و اصلاح جامعه که وظیفه اصلی جامعه شناس است بازمانیم.
۲- در این فیلم مفهوم "نداری" به خوبی به تصویر کشیده میشود و ما را وارد دنیا و آمال و آرزوهای "ندار"ها میکند تا بتوانیم یکبار هم که شده از زاویه دید آنها به دنیا و آدمهای اطرافمان نگاه کنیم و بفهمیم که چگونه است که "دریای بیچارگی ساحل نداره". در یک صحنههای فیلم، افرادی که زیر پل زندگی میکنند نامه ای به شرح زیر برای خدا مینویسند که آرزوها و آمال انها را به تصویر میکشد:
"خدمت خدای بزرگ سلام!
غرض از مزاحمت این بود که ایول! دست مریزاد! انصافت را شکر بابا! آخه این رسم جوانمردیه؟ آخه ما چه گناهی کردیم که باید اینجا بمونیم . دیگه خسته شدیم. همه به ما میگن زیرپلیها! انصافت را شکر! پس کرمت کجا رفته؟ با این همه نعمت، یه گوشه چشمی هم به ما نگاه کن. مگه ما چه گناهی کردیم که بنده تو شدیم؟ اصلا مگه ما چند نفریم؟ مگه مجید چی میخواد. یک پیکان سفید یخچالی که بتونه باهاش مسافرکشی کنه. یا این وکیل ما چی میخواد؟ یه مقدار پول که بره شهرستان دست اون دختری که 20 ساله منتظرشه را بگیره بیاد و یه زندگی آرومی را شروع کنه. "
سید حسن پس از مواجهه با این افراد و مشکلاتشان، دست به کار می شود و حتی از طریق فروختن کتابهایش هم که شده برای تهیه غذا برای این افراد اقدام می کند و مصداق "عالم اهل عمل" را کسی می بیند که نسبت به این صحنه های اجتماع، به بهونه علم و معرفت و ...، بی تفاوت نماند.
... صحنه پایان فیلم سید حسن را در حالی نشان می دهد که لباس روحانی پوشیده و در یک کانون اصلاح و تربیت در حال گپ و گفتگو با همان پسرکی است که در ابتدای فیلم وسایلش را دزدیده بود.
قرآن و ذکر
إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ الَّذِينَ إِذَا ذُكِرَ اللَّهُ وَجِلَت قُلُوبهُمْ وَ إِذَا تُلِيَت عَلَيهِمْ ءَايَتُهُ زَادَتهُمْ إِيمَناً وَ عَلى رَبِّهِمْ يَتَوَكلُونَ.
الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصلَوةَ وَ مِمَّا رَزَقْنَهُمْ يُنفِقُونَ
...
در میان اسامی قرآن هم من یک اسم را بیشتر از اسم های دیگر دوست دارم. مفسرین برای قرآن نامهای متعددی برشمرده اند تا جایی که بعضی از مفسرین قرآن تا 90 اسم برای قران برشمرده اند. اما رایج ترین نامهای این کتاب آسمانی به این قرار است: قرآن، فرقان، كتاب، تبیان، کلام، نذیر و ... . من از بین این اسامی متعدد، نام "ذكر" را بیشتر دوست دارم. در آیات متعددی از قرآن کریم این اسم مستقیم و یا غیرمستقیم برای قرآن بکار رفته است از جمله در آیات زیر: انا نحن نزلنا الذكر و انا له لحافظون (حجر/ ۹) - و انزلنا اليك الذكر لتبين للناس ما نزل اليهم و لعلهم يتفكرون (نحل/ ۴۴ )- و انه لذكر لك و لقومك (زخرف/ ۴۴) - و هذا ذكر مبارك انزلناه افانتم له منكرون (انبيا / 50) - ص و القرآن ذى الذكر (ص/ ۱) - ان هو الا ذكر و قرآن مبين (یس/ ۶۹) - و لقد يسرنا القرآن للذكر فهل من مدكر (قمر / ۱۷).
من این اسم را از این جهت بیشتر دوست دارم که به نظرم می رسد این اسم قرآن و دین و اساسا آیات خدا را تنها تذکر و یادآوری برای بشر معرفی می کند، گویی انسانه فطرتا با خدا آشنا هستند و خدا را می جویند و تنها تذکر و یادآوری کافی است تا این راه را گم نکنند. و قرآن نیز تنها برای همین هدف نازل شده است: برای یادآوری. به بیان دیگر، در این اسم نوعی اختیار انسان و عدم اجبار او برای حرکت در جهت دین نهفته است و یادآور این آیه شریفه قرآن است که : لا اکراه فی الدین قد تبین الرشد من الغی.
اگر در آیات زیر دقت کنیم، فکر کنم به همین نتیجه می رسیم:
تَذْكِرَةٌ فَمَنْ شاءَ اتَّخَذَ إِلى رَبِّهِ سَبِيلاً (و اين محققا تذكر است پس اگر كسى خواست مى تواند راهى به سوى پروردگارش اتخاذ كند) (مزمل /19)
إِنْ هُوَ إِلا ذِكْرٌ لِّلْعَلَمِينَ. لِمَن شاءَ مِنكُمْ أَن يَستَقِيمَ(كه اين بجز روشنگرى مردم عالم غرضى ندارد. تا هر كس مى خواهد مستقيم شود)(تکویر/ 27 و 28)
این تو و لیلای تو ... من نیستم!
یک شبی مجنون نمازش را شکست
بی وضو در کوچه لیلا نشست
عشق آن شب مست مستش کرده بود
فارغ از جام الستش کرده بود
سجده ای زد بر لب درگاه او
پر ز لیلا شد دل پر آه او
گفت یا رب از چه خوارم کرده ای
بر صلیب عشق دارم کرده ای
جام لیلا را به دستم داده ای
وندر این بازی شکستم داده ای
نشتر عشقش به جانم می زنی
دردم از لیلاست آنم می زنی
خسته ام زین عشق، دل خونم مکن
من که مجنونم تو مجنونم مکن
مرد این بازیچه دیگر نیستم
این تو و لیلای تو ... من نیستم
گفت: ای دیوانه لیلایت منم
در رگ پیدا و پنهانت منم
سال ها با جور لیلا ساختی
من کنارت بودم و نشناختی
عشق لیلا در دلت انداختم
صد قمار عشق یک جا باختم
کردمت آواره صحرا نشد
گفتم عاقل می شوی اما نشد
سوختم در حسرت یک یا ربت
غیر لیلا برنیامد از لبت
روز و شب او را صدا کردی ولی
دیدم امشب با منی گفتم بلی
مطمئن بودم به من سر میزنی
در حریم خانه ام در میزنی
حال این لیلا که خوارت کرده بود
درس عشقش بیقرارت کرده بود
مرد راهم باش تا شاهت کنم
صد چو لیلا کشته در راهت کنم
تا خود را به چيزي ندادي به كليت، آن چيز صعب و دشوار مي نمايد، چون خود را به كلي به چيزي دادي. ديگر دشواري نماند (مقالات شمس، دفتر اول/ص 85)