این شبها متعلق به کسی است که در رادمردی و ایمان نظیر ندارد. زندگی این بزرگمرد تاریخ پر است از لحظاتی که نمایانگر جوشش ایمان و حق طلبی اوست. از بین صحنه های زیبای زندگی این آزادمرد، صحنه زیر هر انسان آزاده ای را به شعف وا می دارد:

در جنگ احزاب (خندق)، عمرو بن عبدوَد، که دلیری نامدار بود، از خندقی  که مسلمانان اطراف شهر کنده بودند عبور کرد و  مبارز طلبید. کسی از مسلمانان جرأت رویارویی با او را نداشت و لذا علی (ع) به جنگ با او رفت. چون علی بر عمرو غلبه یافت، به او ضربتی نزد. کسانی که از دور این صحنه را می دیدند، فکر کردند که علی ترسیده است و نزد پیغمبر (ص) بر علی خرده گرفتند. اندکی بعد علی (ع) عمرو را از پا درآورد و نزد رسول خدا بازگشت. پیامبر از علی پرسید: "چرا هنگامی که با او روبرو شدی، او را نکشتی؟" علی گفت: "مادرم را دشنام داد و بر چهره ام آب دهان انداخت. ترسیدم اگر او را بکشم برای خشم خودم باشد. او را واگذاشتم تا خشمم فرونشست، سپس او را کشتم."[1]

مولوی این ماجرا را به زیبایی به شعر سروده است:

از علي آموز اخلاص عمل/ شیر حق را دان منزه از دغل

در غزا بر پهلواني دست يافت/ زود شمشيري بر آورد و شتافت

او خدو انداخت در روي علي/ افتخار هر نبی و هر ولی

آن خدو زد بر رخي که روي ماه/ سجده آرد پيش او در سجده‌گاه

در زمان انداخت شمشير آن علي/ کرد او اندر غزااش کاهلی

گشت حيران آن مبارز زين عمل/ وز نمودن عفو و رحمت بي‌محل

گفت بر من تیغ تیز افراشتی/از چه افکندی مرا بگذاشتی

آن چه ديدي بهتر از پيکار من/ تا شدي تو سست در اِشکار من

...

راز بگشا ای علی مرتضی/ ای پس از سوء القضا حسن القضاء

گفت من تیغ از پی حق میزنم/ بنده حقم نه مأمور تنم

شیر حقم نیستم شیر هوا/ فعل من بر دین من باشد گواه

...

چون درآمد در میان غیر خدا/ تیغ را اندر میان کردن سزا

... (مثنوی، دفتر اول، 3810-3721)



[1] - این داستان را از کتاب "علی از زبان علی (زندگانی امیرمؤمنان)" از زنده یاد دکتر سید جعفر شهیدی نقل کرده ام.