زیر نور ماه
چند روز پیش دوباره فرصتی دست داد تا فیلم زیر نور ماه (به کارگردانی رضا میرکریمی، ۱۳۷۹) را بار دیگر ببینم. نمی دانم این فیلم به لحاظ هنری چقدر قوی است اما به لحاظ محتوایی حرفی برای گفتن دارد. این فیلم در عین حال که فیلمی ارزشی است، گریز و نقدی است بر سبک زندگی طلبه ها در حوزه علمیه و جنس دغدغه های آنها و نوع مواجهه آنها با دنیای بیرون. داستان فیلم از این قرار است که: سید حسن طلبه جوان و محجوب روستایی است که به خواست پدر خود به حوزه علمیه آمده ولی چندان دل به دروس حوزوی نمیدهد. در حوزهای که او درس می خواند، همه خود را آماده مراسم "عمامه سر گذاری" می کنند، اما سید حسن مردد است که این لباس را بپوشد یا نه و آیا لیاقت پوشیدن این لباس را دارد یا نه. در شرایطی که او مشغول تهیه لباس است، پسرکی وسایلش را می دزدد. سید حسن برای یافتن نشانی از پسرک راهی مکانی در زیر یک پل که افراد بی خانمانی در آنجا زندگی می کنند، می شود و آشنایی وی با این افراد و مشکلات آنها باعث می شود تحولی در وی و نگرش او به وظایفی که به عنوان یک روحانی می تواند داشته باشد،ایجاد شود"
این فیلم حاوی نکات متعددی است که به دو تای آنها اشاره میکنم:
۱- فیلم در همان حال که روندی معمولی دارد، نکتهای بسیار ساده اما عمیق و اساسی را در مورد "اصحاب علم و معرفت" طرح میکند و آن اینکه چکونه علم و دانش ما میتواند حجابی شود که نتوانیم از پشت آن واقعیتهای ساده و عریان جامعه را ببینیم. در این فیلم به خوبی به تصویر کشیده شده که چگونه محیطهای حوزوی از محیطهای واقعی اجتماعی و زندگی واقعی مردم منفک شده اند و کسانی که مهارت زیادی در بحثهای نظری و منطقی دارند، از فقر و بدبختی واقعی مردم درک درستی ندارند.
این مساله از آنجهت برای ما دانشجویان علوم اجتماعی مهم است که ممکن است در مورد ما نیز صدق کند. یعنی آسیب انفکاک از زندگی واقعی مردم به راحتی میتواند گریبانگیر اصحاب علوم اجتماعی هم بشود، و ما انقدر غرق در نظریه ها و مفاهیم و شخصیتها شویم که از شناخت و اصلاح جامعه که وظیفه اصلی جامعه شناس است بازمانیم.
۲- در این فیلم مفهوم "نداری" به خوبی به تصویر کشیده میشود و ما را وارد دنیا و آمال و آرزوهای "ندار"ها میکند تا بتوانیم یکبار هم که شده از زاویه دید آنها به دنیا و آدمهای اطرافمان نگاه کنیم و بفهمیم که چگونه است که "دریای بیچارگی ساحل نداره". در یک صحنههای فیلم، افرادی که زیر پل زندگی میکنند نامه ای به شرح زیر برای خدا مینویسند که آرزوها و آمال انها را به تصویر میکشد:
"خدمت خدای بزرگ سلام!
غرض از مزاحمت این بود که ایول! دست مریزاد! انصافت را شکر بابا! آخه این رسم جوانمردیه؟ آخه ما چه گناهی کردیم که باید اینجا بمونیم . دیگه خسته شدیم. همه به ما میگن زیرپلیها! انصافت را شکر! پس کرمت کجا رفته؟ با این همه نعمت، یه گوشه چشمی هم به ما نگاه کن. مگه ما چه گناهی کردیم که بنده تو شدیم؟ اصلا مگه ما چند نفریم؟ مگه مجید چی میخواد. یک پیکان سفید یخچالی که بتونه باهاش مسافرکشی کنه. یا این وکیل ما چی میخواد؟ یه مقدار پول که بره شهرستان دست اون دختری که 20 ساله منتظرشه را بگیره بیاد و یه زندگی آرومی را شروع کنه. "
سید حسن پس از مواجهه با این افراد و مشکلاتشان، دست به کار می شود و حتی از طریق فروختن کتابهایش هم که شده برای تهیه غذا برای این افراد اقدام می کند و مصداق "عالم اهل عمل" را کسی می بیند که نسبت به این صحنه های اجتماع، به بهونه علم و معرفت و ...، بی تفاوت نماند.
... صحنه پایان فیلم سید حسن را در حالی نشان می دهد که لباس روحانی پوشیده و در یک کانون اصلاح و تربیت در حال گپ و گفتگو با همان پسرکی است که در ابتدای فیلم وسایلش را دزدیده بود.
تا خود را به چيزي ندادي به كليت، آن چيز صعب و دشوار مي نمايد، چون خود را به كلي به چيزي دادي. ديگر دشواري نماند (مقالات شمس، دفتر اول/ص 85)