«هر آنچه سخت و استوار است دود می شود و به هوا می رود». اندکی به این عبارت و عمق آن و دامنه پیامدهای آن فکر کنید. آیا ان را کوبنده و خردکننده نمی یابید؟ شاید شما چنین حسی از این جمله نداشته باشید اما شاید به جرات بتوانم بگویم که این جمله برای من یکی از کوبنده ترین و - بگذارید راحت بگویم- هراسناک ترین جملاتی بوده که در زندگی علمی ام با آن مواجه شده ام. این جمله از کارل مارکس است و مارشال برمن در کتاب خود با عنوان «تجربه مدرنیته» این عبارت را جامع ترین توصیف و شرح پدیده مشهور به مدرنیته دانسته است. یکی از گویاترین و البته تراژیک ترین بخشهای این کتاب، که تجسم عبارت بالاست، داستان یک زوج پیر مهربان و خوشرویی است که کلبه ای در کنار ساحل دریا دارند و سالهاست که از ملوانان و مسافران دریایی پذیرایی می کنند و  به عنوان «یگانه منبع شادی و زندگی در این سرزمین، محبوب همگان شده اند.» اما آنها مواجه با یک شخصیت «توسعه گر»ی می شوند که همه محدودیتها و مرزها را در هم شکسته «نه فقط مرز میان دریا و خشکی، نه فقط محدودیتهای اخلاقیِ سنتی در مورد استثمار نیروی کار، بلکه حتی دوگانگی یا مرزی که آدمیان همواره میان شب روز قائل بوده است». او در ادامه ساخت و سازهای گسترده ای که در بخش وسیعی از ساحل دریا انجام داده، قصد دارد کلبه این زوج پیر را از آنها بگیرد و به جایش برج مراقبتی رفیع بسازد تا بتواند از فراز آن «در لایتناهی خیره شود». اما آنها مقاومت می کنند و در نهایت شخص توسعه گر با کمک نیروهای خود این زوج پیر را به قتل میرساند و کلبه شان را می سوزاند (ص 4-82). با خواندن این کتاب انسان می تواند یکبار در ذهن خود تجربه سخت و کوبنده مدرنیته را داشته باشد. این کتاب انسان را با دنیای اطرافش و ساز و کارهای پدیده های مدرن اطرافش- انسانها، مکانها، زمانها، و ...- آشناتر می سازد و انها را قابل فهم، هر چند نه قابل پذیرش، می سازد. با خواندن این کتاب تغییر و تحولات اطرافمان را و خودمان را در افق زمانی و مکانی وسیع تری درک خواهیم کرد. با این کتاب بهتر می توان «خشنودیها» و «ناخشنودیهای» مدرنیته را فهمید.