چندی است که دوباره بحث علوم انسانی و نقد (و گاه حمله) به آن در ایران بالا گرفته است و از بومی­سازی و اسلامی سازی علوم انسانی سخن بسیار گفته می شود. دعوی طرفداران بومی سازی و اسلامی سازی علوم انسانی این است که علوم انسانی که اکنون در دانشگاههای ما تدریس می شود همانی است که در مغرب زمین و در دامان مکاتب اومانیسم و لیبرالیسم و پوزیتیویسم و دیگر ایسمهای بشری پرورش یافته و بنابراین پر است از جهان بینی و پیش­فرضها (هستی شناسی و معرفت شناسی) و مضامینی که با دین و آیین و فرهنگ ما همخوانی ندارد و این امر باعث می شود که دانشجویان و دانش آموختگان ما روز به روز از دین و آیین و فرهنگ خود فاصله بگیرند. بنابراین بومی سازی و اسلامی سازی علوم انسانی ضروری است.

این دعوی که علوم انسانی (مدرنی) که در دانشگاههای ما تدریس می شود عمدتا (و شاید درست تر باشد بگوییم تماما) از مغرب زمین می آیند، دعوی درستی است. و اینکه این علوم مملوّ از پیش فرضها و جهان بینی های خاصی است و بر ذهن و جان دانش آموختگان تاثیرات عمیق و بلندمدت می گذارد نیز کاملا درست است.[1] اما سوال این است که آیا گریزی از این علوم است؟ آیا می توان طرحی نو در انداخت و از علوم انسانی دیگری سخن گفت؟ آیا می توان علوم انسانی را مبتنی بر جهان بینی اسلامی و شرقی (در برابر غربی) طرح ریزی و پرورش داد؟ پاسخ به این سوالات چندان کار ساده ای نیست و گویی بین صاحبنظران اختلاف نظرهای نسبتا زیادی وجود دارد. اما نکته ای که با صدای بلند می توان گفت این است که صحبت کردن از علوم انسانیِ از جنس دیگر، بدون غور در تاریخ علوم انسانی غربی و درک زمینه معرفتی و فلسفی و اجتماعی که این علوم در آنها نشو و نمو یافته است، عبث است. به عبارت دیگر، تا "مسائل" و "معضلات" معرفتی و فلسفی و اجتماعی که منجر به ظهور علوم انسانی جدید شد را درک نکنیم، نمی توانیم از ماهیت علوم انسانی جدید سر در بیاوریم و سخن از طرحی نو در علوم انسانی بگوییم.

برای درک اهمیت وجود یک "مساله" در بوجود آمدن یک فلسفه یا علم انسانی دیگر، بعنوان مثال، ایمانوئل کانت، فیلسوف بزرگ آلمانی قرن هجدهم میلادی را در نظر بگیرید. وی یکی از فیلسوفان نامبردار تاریخ و بزرگترین فیلسوف دوره مدرن است که اتفاقا بخش زیادی از سنت علوم انسانی مدرن از فلسفه او منشا می گیرد. شاید جالب باشد که بدانیم کانت در برابر کدام معضله و مساله فلسفه خود را صورتبندی کرد. آنگونه که من از فلسفه کانت فهمیده ام، یکی از مهمترین مسائل کانت از این قرار بود: در زمان کانت علوم طبیعی و بویژه فیزیک نیوتونی پیشرفتهای زیادی کرده بود و بسیاری از دستاوردهای اعجاب­انگیز این علوم نمایان شده بود. و برای کانت بسیار جالب و عجیب بود که چگونه قواعد ریاضیات که چیزی جز حاصل اندیشه انسان نبود با قواعد طبیعت جور در می آمد. بنابراین برای او این سوال پیش آمد که اساسا چه ارتباطی بین قواعد عقل بشر و قواعد طبیعت وجود دارد که بشر قادر است اینگونه به طرز معجزه آسایی به قواعد و قوانین کلان طبیعت (از جمله نظم ناپیدایی که بین اجرام آسمانی وجود دارد) پی ببرد. بنابراین، کانت بخش زیادی از فلسفه خود را صرف توضیح دادن قواعد حاکم بر عقل و فهم بشری و ساز و کار فرایند فهم بشر کرد. از طرف دیگر، موفقیتهای چشمگیر فیزیک نیوتنی در زمان وی باعث شده بود که انسان آن روزگار به قدرت عقل بشر اعتماد زیاده از حد بکند و بکوشد که همه جوانب زندگی خود، حتی ابعاد اخلاقی و روحی خود را، با آن سر و سامان دهد. اما این امر برای کانت که یک فرد مومن و اخلاقی بود، قابل قبول نبود چون بر این باور بود که هر چند عقل انسان در حوزه های طبیعت به موفقیتهای بزرگی دست یافته ولی این دلیل نمی شود که همین عقل در زمینه های دینی و اخلاقی نیز کارا باشد. بنابراین وی بخشی از تلاش فلسفی خود را به این اختصاص داد که جایگاه و محدوده عقل (محض) و نسبت آن را با دین و اخلاق (عقل عملی) تعیین کند.     

آنگونه که از مثال بالا روشن شد، علوم انسانی جدید پاسخها و صورتبندیهای معرفتی هستند به معضلات و مسائل زمان و زمینه خودشان (و البته نه لزوما پاسخهای نهایی و نه بهترین صورتبندیهای معرفتی). و به نظر می رسد اگر ما به دنبال در انداختن طرح نو در علوم انسانی هستیم، باید ابتدا معضله هایی که در عصر ما با آن دست  و پنجه نرم می کنیم را بشناسیم و آن را به صورت یک مساله مناسب طرح و صورتبندی کنیم و بکوشیم به آن پاسخ یا پاسخهای "درخوری" ارائه کنیم. البته به نظر من، در حوزه معرفت شناسی کشور ما و اساسا همه کشورهای اسلامی، همچنان "علوم طبیعی جدید" یک مساله محسوب می شود و هنوز پاسخ درخوری، از آن نوعی که مثلا کانت در مغرب زمین داد، به این مساله داده نشده است. به بیان دیگر هنوز برای ما جایگاه علوم طبیعی جدید و نسبت آن با دین و معرفت دینی مشخص نشده است و خوب است قبل از علوم انسانی، نسبت خود را با علوم طبیعی دقیقا روشن کنیم. بعد از آن، نسبتمان با علوم انسانی را راحت تر می توانیم تعیین کنیم.  

 

 



[1] یک بار جمله ای از آقای رحیم پور ازغدی شنیدم که به نظرم رسید حرف بسیار درستی بود. مضمون حرف ایشان این بود که دانشجویان علوم انسانی دو دسته اند. یا مطالب درسی را جدی نمی گیرند و آنها را نمی فهمند و یا اینکه مطالب درسی را می فهمند و بسیار تحت تاثیر قرار می گیرند.