حوادث اخیر محکی رای طرفداران علم بومی
این مقاله ای است که برای سایت آینده نیوز نوشته ام:
حوادث چندی كه در یك ماه اخیر در كشور در مورد تجاوز به نوامیس مردم رخ داده، از جهات متعدد حقوقی و قضایی، دینی، روان شناختی و ... دارای اهمیت است. این رویدادها كه افكار عمومی و فضای اخلاقی جامعه را سخت جریحه دار كرده است، محك خوبی برای سنجش نحوه عملكرد دستگاه قضایی كشور است؛ اینكه آیا از سرعت عمل و دقت كافی برای برخورد با اینگونه حوادث، برخوردار است یا نه؟ اما آنچه در اینجا قصد پرداختن به آن را دارم، دلالت هایی است كه این گونه رخدادها می تواند برای طرفداران «جامعهشناسی بومی» یا «جامعه شناسی بدیل» در كشور داشته باشد. به بیان دیگر، در این نوشته استدلال خواهم كرد كه این گونه حوادث برای طرفداران علوم اجتماعی بومی و بدیل در كشور نیز ملاك و آزمونی مهم است و با آن می توان تا حد زیادی قوت و توان آنها را سنجید: این كه آیا آنها در تبیین چنین پدیدههایی به همان استدلالها و توضیحات رایج در جریان اصلی و مسلط جامعه شناسی روی میآورند یا اینكه تبیینی از نوع متفاوت و بدیل ارائه میكنند.
توضیح اینكه؛
در نگاه جامعه شناسی متعارف، حوادث مورد بحث ما در این نوشتار از جنس "واقعیت اجتماعی" است و روش تبیین جامعه شناسی نیز این است كه هر واقعیت اجتماعی با واقعیت اجتماعی دیگری توضیح داده شود. نه این كه مثلا با پدیده های روانی یا زیستی ربط داده شود. به بیان دیگر، جامعه شناس نمی تواند عوامل زیستی یا روانی را به عنوان عوامل موجده یك واقعیت اجتماعی محسوب كند.
اما واقعیت اجتماعی چیست؟ در یك بیان ساده، واقعیت اجتماعی سطحی از واقعیت است كه از به هم پیوستن و تركیب اراده و كردار افراد جامعه بوجود می آید. اما حاصل جمع صرفِ آنها نیست. به بیان دیگر، واقعیت اجتماعی همان نسبتی را با اراده ها و كردارهای افراد جامعه دارد كه، به عنوان مثال، آب با عناصر تشكیل دهنده خود دارد؛ آب از تركیب اكسیژن و هیدروژن بوجود می آید اما چیزی فراتر از حاصل جمع این دو عنصر است. به طوری كه دارای خصوصیاتی متفاوت از آن دو است. به این ترتیب، واقعیت اجتماعی چیزی است كه از اراده تك تك افراد جامعه خارج است و حتی خود را بر آنها تحمیل می كند؛ چه بسا كه انسانها بیایند و بروند اما واقعیت اجتماعی پا برجا بماند. موارد متعددی از واقعیت های اجتماعی را می توان مثال زد. رشد جمعیت، رشد شهرنشینی، آلودگی هوا و ترافیك نمونه هایی از واقعیت های اجتماعی هستند.
به نظر می رسد امكان و مشروعیت علم جامعه شناسی منوط است به اثبات وجود سطحی از واقعیت به نام «واقعیت اجتماعی»، به طوری كه تقریبا تمام نزاعهای صورت گرفته بر سر امكان یا عدم امكان علم جامعه شناسی، به نوعی، به نزاع بر سر امكان یا عدم امكان «واقعیت اجتماعی» تبدیل شده است. البته، در جامعه شناسی غیر از «پارادایم واقعیت اجتماعی» پارادایمهای دیگری نیز وجود دارد اما به نظر من، و به گواهی بسیاری از جامعه شناسان، پارادایم واقعیت اجتماعی «هسته سخت» جامعه شناسی است و هرگونه تعیین تكلیف با جامعه شناسی باید از تعیین تكلیف با این هسته سخت آغاز شود.
نمونه اعلای یك تبیین جامعه شناختی را می توان در كار امیل دوركیم درباره پدیده "خودكشی" مشاهده كرد. در نگاه متعارف، خودكشی یك پدیده كاملا فردی و شخصیترین عمل شناخته می شود چرا كه در نگاه اول، عمل خودكشی حاصل مشكلات روحی و روانی فرد است و معمولا فرد آن را به صورت تنهایی و در خلوت خود انجام می دهد. اما دوركیم با ظرافت و هوشمندی خاصی نشان داد كه نرخ خودكشی در جامعه پدیدهای از جنس «واقعیت اجتماعی» است كه برای تبیین آن باید دنبال «واقعیت اجتماعی» دیگری بگردیم نه عوامل روانی و احتمالا زیستی. او با بررسی تعداد خودكشی ها در بین جوامع مختلف و در بین گروههای مختلف سنی، جنسی، مذهبی، شغلی و ... نشان داد كه هر جا كه «همبستگی اجتماعی» قوی باشد نرخ خودكشی كمتر است و هر جا كه «همبستگی اجتماعی» ضعیف باشد، خودكشی بیشتر است. به عنوان مثال، وی نشان داد كه نرخ خودكشی در بین یهودیها كه از همبستگی بیشتری برخوردارند كمتر از نرخ خودكشی در بین مسیحی ها است، یا نرخ خودكشی در بین كاتولیكها كه از همبستگی بیشتری برخوردارند، كمتر از نرخ خودكشی در بین پروتستانها است.
به این ترتیب، او یك واقعیت اجتماعی (نرخ خودكشی) را با واقعیت اجتماعی دیگر (همبستگی اجتماعی) توضیح داد.
البته دوركیم از دو نوع همبستگی در جوامع سخن می گوید: یك نوع همبستگی كه معمولا در جوامع كوچك كه هنوز در آن كارها تخصصی نشده است، وجود دارد. وی این نوع همبستگی را «همبستگی مكانیكی» می نامد. نوع دیگر همبستگی معمولا در جوامع بزرگ و جوامعی كه در آنها تقسیم كار گسترده بوجود آمده است، وجود دارد. وی این نوع همبستگی را «همبستگی ارگانیكی» می نامد. با رشد جمعیت و توسعه صنعت و تكنولوژی، تقسیم كار اجتماعی گسترده می شود كه حاصل آن، تبدیل همبستگی مكانیكی به همبستگی ارگانیكی در جوامع است. دوركیم بروز آسیبهای اجتماعی از جمله خودكشی، قتل، تجاوز، سرقت و ... را در مرحله گذر از همبستگی نوع اول به همبستگی نوع دوم (مرحله ای كه وی به عنوان وضعیت آنومیك (آشفته) نام می برد) بسیار محتمل می داند و معتقد است كه با گذر از این مرحله و شكلگیری همبستگیِ حاصل از تقسیم كار اجتماعی، آسیبهای اجتماعی كاهش یابد. بنابراین، وی راه حل كاهش این آسیبها را شكلگیری تقسیم كار اجتماعی در جامعه و تقویت تشكلهای صنفی و اقتصادی و اجتماعی میداند.
اگر بخواهیم بر اساس مدل جامعه شناسی متعارف، كه دوركیم نماینده برجسته آن است، رخدادهای اخیر در ایران را توضیح دهیم، باید بگوییم چنین آسیبهای اجتماعی از جنس «واقعیت اجتماعی» هستند كه برای توضیح و تبیین آنها نباید به دنبال عوامل روانی و زیستی، مثلا مشكلات روانی متجاوزین یا شهوترانی آنها، باشیم بلكه باید دنبال «واقعیت های اجتماعی» دیگری مانند همبستگی اجتماعی، فقر، و ... بگردیم. همچنین، چنین رخدادهایی با این حجم و تعداد، احتمالا نشان از این دارد كه جامعه ایران در مرحله گذر از یك نوع همبستگی (همبستگی مكانیكی) به همبستگی از نوع دیگر (همبستگی ارگانیكی) است و تا جامعه از این مرحله عبور نكند، باید منتظر تكرار چنین وقایعی باشیم.
حال، سوالی كه پیش روی طرفداران جامعه شناسی بومی، یا آن دسته از اهل نظری كه از «مرگ جامعه شناسی» یا «امتناع جامعهشناسی» سخن می گویند، قرار دارد این است كه این گونه پدیده ها یا آسیبهای اجتماعی را چگونه توضیح می دهند؟ یك پاسخ احتمالی این است كه بگویند اساسا به وجود چیزی به نام «واقعیت اجتماعی» باور ندارند و جامعه شناسی را از بنیان رد می كنند. در این صورت، باید توضیح دهند كه پس این پدیده ها و آسیبهایی كه به شواهد آمار در این مقطع زمانی در كشور اوج گرفته اند و در مناطق مختلف كشور اتفاق میافتند، چه نوع پدیدههایی هستند و چگونه میتوان آنها را توضیح داد و برایشان راه حل اندیشید. آیا آنها از نوع پدیده های روانی هستند و برای حل آنها باید دست به دامان روانشناسان شویم؟ یا از نوع پدیده های اخلاقی صرف هستند و باید با پند و اندرز دادن به افراد جامعه و مرتكبین این جنایات، مانع از تكرار این گونه حوادث شد. پاسخ احتمالی دیگر آن است كه بگویند به وجود چیزی به نام «واقعیت اجتماعی» باور دارند اما لزوما نباید این واقعیت اجتماعی را با واقعیت اجتماعی دیگر توضیح داد. در این صورت باید توضیح دهند كه مرز بین تبیین های جامعه شناختی با تبیین های از نوع دیگر، مثلا تبیین های روان شناختی، چیست و اساسا جامعه شناسان چه حرف متمایزی برای گفتن دارند. پاسخ احتمالی سوم این است كه بگویند به وجود چیزی به نام «واقعیت اجتماعی» باور دارند و نیز معتقدند كه باید این واقعیت اجتماعی را با واقعیت اجتماعی دیگر توضیح داد، اما بر این باور نیستند كه باید، به عنوان مثال، همانند دوركیم آسیبهای اجتماعی را به كاهش یا افزایش همبستگی اجتماعی ربط داد بلكه می توان در جوامع مختلف به دنبال واقعیتهای اجتماعی دیگر برای تبیین این پدیده گشت.
به نظر می رسد كه هر كدام از پاسخهای بالا كه ارائه شود، به شرط آنكه با جدیت و همراه با مسئولیت باشد، می تواند افقهای جدیدی را پیش روی بحث جامعهشناسی بومی بگشاید. اما نكته كلیدی این است كه هر «برنامه پژوهشی» كه در علوم اجتماعی ارائه می شود، نباید به نادیده گرفتن «مسائل» و مشكلات جامعه بینجامد. به عبارت دیگر، مشروعیت هر «برنامه پژوهشی» در علوم اجتماعی در گرو میزان حساسیت آن به مسائل جامعه و راهگشا بودن آن است.
توضیح اینكه؛
در نگاه جامعه شناسی متعارف، حوادث مورد بحث ما در این نوشتار از جنس "واقعیت اجتماعی" است و روش تبیین جامعه شناسی نیز این است كه هر واقعیت اجتماعی با واقعیت اجتماعی دیگری توضیح داده شود. نه این كه مثلا با پدیده های روانی یا زیستی ربط داده شود. به بیان دیگر، جامعه شناس نمی تواند عوامل زیستی یا روانی را به عنوان عوامل موجده یك واقعیت اجتماعی محسوب كند.
اما واقعیت اجتماعی چیست؟ در یك بیان ساده، واقعیت اجتماعی سطحی از واقعیت است كه از به هم پیوستن و تركیب اراده و كردار افراد جامعه بوجود می آید. اما حاصل جمع صرفِ آنها نیست. به بیان دیگر، واقعیت اجتماعی همان نسبتی را با اراده ها و كردارهای افراد جامعه دارد كه، به عنوان مثال، آب با عناصر تشكیل دهنده خود دارد؛ آب از تركیب اكسیژن و هیدروژن بوجود می آید اما چیزی فراتر از حاصل جمع این دو عنصر است. به طوری كه دارای خصوصیاتی متفاوت از آن دو است. به این ترتیب، واقعیت اجتماعی چیزی است كه از اراده تك تك افراد جامعه خارج است و حتی خود را بر آنها تحمیل می كند؛ چه بسا كه انسانها بیایند و بروند اما واقعیت اجتماعی پا برجا بماند. موارد متعددی از واقعیت های اجتماعی را می توان مثال زد. رشد جمعیت، رشد شهرنشینی، آلودگی هوا و ترافیك نمونه هایی از واقعیت های اجتماعی هستند.
به نظر می رسد امكان و مشروعیت علم جامعه شناسی منوط است به اثبات وجود سطحی از واقعیت به نام «واقعیت اجتماعی»، به طوری كه تقریبا تمام نزاعهای صورت گرفته بر سر امكان یا عدم امكان علم جامعه شناسی، به نوعی، به نزاع بر سر امكان یا عدم امكان «واقعیت اجتماعی» تبدیل شده است. البته، در جامعه شناسی غیر از «پارادایم واقعیت اجتماعی» پارادایمهای دیگری نیز وجود دارد اما به نظر من، و به گواهی بسیاری از جامعه شناسان، پارادایم واقعیت اجتماعی «هسته سخت» جامعه شناسی است و هرگونه تعیین تكلیف با جامعه شناسی باید از تعیین تكلیف با این هسته سخت آغاز شود.
نمونه اعلای یك تبیین جامعه شناختی را می توان در كار امیل دوركیم درباره پدیده "خودكشی" مشاهده كرد. در نگاه متعارف، خودكشی یك پدیده كاملا فردی و شخصیترین عمل شناخته می شود چرا كه در نگاه اول، عمل خودكشی حاصل مشكلات روحی و روانی فرد است و معمولا فرد آن را به صورت تنهایی و در خلوت خود انجام می دهد. اما دوركیم با ظرافت و هوشمندی خاصی نشان داد كه نرخ خودكشی در جامعه پدیدهای از جنس «واقعیت اجتماعی» است كه برای تبیین آن باید دنبال «واقعیت اجتماعی» دیگری بگردیم نه عوامل روانی و احتمالا زیستی. او با بررسی تعداد خودكشی ها در بین جوامع مختلف و در بین گروههای مختلف سنی، جنسی، مذهبی، شغلی و ... نشان داد كه هر جا كه «همبستگی اجتماعی» قوی باشد نرخ خودكشی كمتر است و هر جا كه «همبستگی اجتماعی» ضعیف باشد، خودكشی بیشتر است. به عنوان مثال، وی نشان داد كه نرخ خودكشی در بین یهودیها كه از همبستگی بیشتری برخوردارند كمتر از نرخ خودكشی در بین مسیحی ها است، یا نرخ خودكشی در بین كاتولیكها كه از همبستگی بیشتری برخوردارند، كمتر از نرخ خودكشی در بین پروتستانها است.
به این ترتیب، او یك واقعیت اجتماعی (نرخ خودكشی) را با واقعیت اجتماعی دیگر (همبستگی اجتماعی) توضیح داد.
البته دوركیم از دو نوع همبستگی در جوامع سخن می گوید: یك نوع همبستگی كه معمولا در جوامع كوچك كه هنوز در آن كارها تخصصی نشده است، وجود دارد. وی این نوع همبستگی را «همبستگی مكانیكی» می نامد. نوع دیگر همبستگی معمولا در جوامع بزرگ و جوامعی كه در آنها تقسیم كار گسترده بوجود آمده است، وجود دارد. وی این نوع همبستگی را «همبستگی ارگانیكی» می نامد. با رشد جمعیت و توسعه صنعت و تكنولوژی، تقسیم كار اجتماعی گسترده می شود كه حاصل آن، تبدیل همبستگی مكانیكی به همبستگی ارگانیكی در جوامع است. دوركیم بروز آسیبهای اجتماعی از جمله خودكشی، قتل، تجاوز، سرقت و ... را در مرحله گذر از همبستگی نوع اول به همبستگی نوع دوم (مرحله ای كه وی به عنوان وضعیت آنومیك (آشفته) نام می برد) بسیار محتمل می داند و معتقد است كه با گذر از این مرحله و شكلگیری همبستگیِ حاصل از تقسیم كار اجتماعی، آسیبهای اجتماعی كاهش یابد. بنابراین، وی راه حل كاهش این آسیبها را شكلگیری تقسیم كار اجتماعی در جامعه و تقویت تشكلهای صنفی و اقتصادی و اجتماعی میداند.
اگر بخواهیم بر اساس مدل جامعه شناسی متعارف، كه دوركیم نماینده برجسته آن است، رخدادهای اخیر در ایران را توضیح دهیم، باید بگوییم چنین آسیبهای اجتماعی از جنس «واقعیت اجتماعی» هستند كه برای توضیح و تبیین آنها نباید به دنبال عوامل روانی و زیستی، مثلا مشكلات روانی متجاوزین یا شهوترانی آنها، باشیم بلكه باید دنبال «واقعیت های اجتماعی» دیگری مانند همبستگی اجتماعی، فقر، و ... بگردیم. همچنین، چنین رخدادهایی با این حجم و تعداد، احتمالا نشان از این دارد كه جامعه ایران در مرحله گذر از یك نوع همبستگی (همبستگی مكانیكی) به همبستگی از نوع دیگر (همبستگی ارگانیكی) است و تا جامعه از این مرحله عبور نكند، باید منتظر تكرار چنین وقایعی باشیم.
حال، سوالی كه پیش روی طرفداران جامعه شناسی بومی، یا آن دسته از اهل نظری كه از «مرگ جامعه شناسی» یا «امتناع جامعهشناسی» سخن می گویند، قرار دارد این است كه این گونه پدیده ها یا آسیبهای اجتماعی را چگونه توضیح می دهند؟ یك پاسخ احتمالی این است كه بگویند اساسا به وجود چیزی به نام «واقعیت اجتماعی» باور ندارند و جامعه شناسی را از بنیان رد می كنند. در این صورت، باید توضیح دهند كه پس این پدیده ها و آسیبهایی كه به شواهد آمار در این مقطع زمانی در كشور اوج گرفته اند و در مناطق مختلف كشور اتفاق میافتند، چه نوع پدیدههایی هستند و چگونه میتوان آنها را توضیح داد و برایشان راه حل اندیشید. آیا آنها از نوع پدیده های روانی هستند و برای حل آنها باید دست به دامان روانشناسان شویم؟ یا از نوع پدیده های اخلاقی صرف هستند و باید با پند و اندرز دادن به افراد جامعه و مرتكبین این جنایات، مانع از تكرار این گونه حوادث شد. پاسخ احتمالی دیگر آن است كه بگویند به وجود چیزی به نام «واقعیت اجتماعی» باور دارند اما لزوما نباید این واقعیت اجتماعی را با واقعیت اجتماعی دیگر توضیح داد. در این صورت باید توضیح دهند كه مرز بین تبیین های جامعه شناختی با تبیین های از نوع دیگر، مثلا تبیین های روان شناختی، چیست و اساسا جامعه شناسان چه حرف متمایزی برای گفتن دارند. پاسخ احتمالی سوم این است كه بگویند به وجود چیزی به نام «واقعیت اجتماعی» باور دارند و نیز معتقدند كه باید این واقعیت اجتماعی را با واقعیت اجتماعی دیگر توضیح داد، اما بر این باور نیستند كه باید، به عنوان مثال، همانند دوركیم آسیبهای اجتماعی را به كاهش یا افزایش همبستگی اجتماعی ربط داد بلكه می توان در جوامع مختلف به دنبال واقعیتهای اجتماعی دیگر برای تبیین این پدیده گشت.
به نظر می رسد كه هر كدام از پاسخهای بالا كه ارائه شود، به شرط آنكه با جدیت و همراه با مسئولیت باشد، می تواند افقهای جدیدی را پیش روی بحث جامعهشناسی بومی بگشاید. اما نكته كلیدی این است كه هر «برنامه پژوهشی» كه در علوم اجتماعی ارائه می شود، نباید به نادیده گرفتن «مسائل» و مشكلات جامعه بینجامد. به عبارت دیگر، مشروعیت هر «برنامه پژوهشی» در علوم اجتماعی در گرو میزان حساسیت آن به مسائل جامعه و راهگشا بودن آن است.
+ نوشته شده در چهارشنبه ۸ تیر ۱۳۹۰ ساعت توسط ا.م.
|
تا خود را به چيزي ندادي به كليت، آن چيز صعب و دشوار مي نمايد، چون خود را به كلي به چيزي دادي. ديگر دشواري نماند (مقالات شمس، دفتر اول/ص 85)